دلم نوشتن داستانی میخواهد مانند داستان ِفیلم «حیوانات شبگرد». من این فیلم را در رگ هایم کشیدم، چشیدم.
بالاخره محیا شدم. محیا هستم. همان محیای سیزده ساله ی ترسان که همراه مرصاد آهنگ های متال گوش میداد و کله میزد. بالاخره محیا شدم. خودم هستم. من، خودم هستم. خودم هستم، من. تنها. خود. من به بچگی ام برگشته ام. چرا یادم رفته بود؟ من کیفیت خود کهنه ای را پیدا کرده ام که نبود. من .. سیاهچاله ای که یافته بودم و تمام تفاله ی حسی خودم را در آن میریرختم. آن چه بود؟ آن سیاهچاله را از کی پیدا کردم؟ هفده سالگی؟ هجده سالگی؟ همان موقع ها بود. ده سال است که فقط در عمق آن حرکت میکنم. برای همین است که زمان و مکان حس نشده. من به سرعتِ غیرقابل اندازهگیری _بسیار کند؟ بسیار تند؟ زمانی بی زمان؟_ فرو رفته ام و نام گذاشته ام و رنج را برای خودم مقدس کرده ام. هیچ کدام ارزشش را نداشته. ارزش تنها عمق سیاهچاله و زمان ِبی زمانی من بوده. حالا میدانم. میفههم. من دوباره برگشته ام به کودکی. من حال ناآشنایی دارم. کودکی من به تماشا گذشته. به خوب بودن و درخشندگی. من اینجام.
آن کابوس/رویا برای همیشه تمام شده.