دیوانه شده ام ..
تمام طول شب را بعد از یک کشیک چهارده ساعته ی بی وقفه، جلوی پنجره، به دشت چشم دوختم. بادی سخت به درختان افتاد. نم باران و خاک بلند شده به ریه هایم نشست. دلتنگ شدم. دلتنگ چیزی. کسی. خودم. 

«نامم چون میوه ای فراموش از چشم
خشک شده لای شاخسار خیالت
شاید ، اما گمان بد نکنم هیچ
 آن همه افسانه های مهر هوا نیست
 چشم تو سوگندش ار دروغ آید
 یک سخن راست در زمین خدا نیست ..  -آتشی.»

+ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 3:10 | محیا |