Albresht durer, The praying hands, 1508, Blue paper Ink period, Northern Renaissance.

دستان نیایشگر دورر.
دستانی که در تواضع به هم تکیه داده اند و انتظار چیزی را نمیکشند. برخلاف اجزاء چهره‌های قدیسان ِنقاشی های کارلو دولسی که همه با خواهشی بی پایان، نگاهِ عجز به بالا سر خود دارند. در تمنای نیرویی آرام کننده که از آسمان بر آنها نازل شود و تمام رنجشان را پایان دهند. در دست های دورر اما تمنایی نیست. دست ها خوار و ذلیل نیستند. بلکه بر خود تکیه دارند درحالی که میدانند حقیقتی بزرگتر از آنها نیز وجود دارد. به آن حقیقت، متواضعانه رو نهانده اند و آهسته در جای خود آرام گرفته اند.
به دست ها فکر میکنم. به این شخصیت های پیچیده که داستان های غریب خود را زندگی میکنند. دست های خسته. دست های پر هوس. دست های فروخورده. دست های پرتمنا. دست های بی قرار. دستان بیدار و دستان منتظر.

+ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹ | 21:1 | محیا | 

بعد از سه شبانه روزی بیداری بر بالین مادر با ناله های زیاد و دردهای بعد از جراحی توده ای که نخاعش را به مویی بند کرده بود، ساعتی پیدا کردم تا دمی روی تخت دراز بکشم. در حالتِ خستگی بسیار زیاد و کم‌هشیاری پیش از خواب، کتاب آئورا را میخواندم. جوان تاریخخوانده ای که با دیدن آگهی استخدام وارد خانه ای عجیب با بوی خاک مربوط و گیاهان پوسیده میشود. خانه ای که همه ی راهروها و سرسراهایش در تاریکی غلیظی فرو رفته اند و پسر تنها با تکیه بر قدرت شنوایی خود و نه بینایی_ که در آن همه تاریکی به کار نمی آید_ وارد اتاق خانم خانه میشود. پیر زنی با چشم هایی سرخ و شفاف. محصورِ تاریکی و خرده های نان روی بالشت. میگوید که باید دست نوشته های شوهرش را _یک ژنرال که شصت سال پیش مرده_ بازخوانی و گردآوری کند و باید زود اینکار را انجام دهد چرا که خانم خیلی وقت ندارد. در همین فضای مرموز و سنگین، دختری بی صدا بر بالین پیر زن حاضر میشود. برادرزاده ای با چشم هایی مواج که دم به دم بر می آشوبد و فرو میرود. آئورا. که پسر را در تاریکی های بی پایان راهروها به اتاق خود در طبقه ی بالا راهنمایی میکند و تاکید میکند که یک ساعت دیگر شام حاضر است. 
پسر در اتاقی با آینه های مطلا و پرده های سرخ ِ مخملی، روی تخت ِنرمی از پر، در کمال ناباوری از کل چیزهایی که دیده، با تکرار کردن نام آئورا بر لبانش، به خواب میرود و من هم چشم هایم را بستم. 
در آن لحظات آخرین تصویر  را از صورت س. با کله ی تراشیده، چشم های مشتاقِ کودکانه و ریش هایی که صورت خوش‌تراشش را گردتر از قبل کرده، به یاد آوردم. از هر دالان ذهنم، از خاطرات، حرف ها، تصویرهای توی کتاب که لحظاتی پیش خوانده بودم، عواطف غلیظ شده و همه ی ارکان پنهان، گویی مشتی رنگ بیرون ریخت و من در آن عالم آشفته ی رنگ از اقیانوس تاریک و روشنِ روانم، صدایی شنیدم. صدا این کلمات را زمزمه کرد؛

« تو با هر آدمی که تا این لحظه در زندگی دیده ام فرق میکردی. با هر زن و مردی که دیده ام. تو شبیه به هیچ کس نبودی. بیش از هرچیز از این بدت می آمد که بگویم تو مثل بقیه هستی. گاهی برای اینکه آزارت بدهم میگفتم که تو هم مثل بقیه هستی. اما در اعماق وجودم میدانستم که تو شبیه هیچ کس نبودی. تو را با وجود آرامت به یاد می آورم. میدانم که همیشه میتوانم به تو برگردم. حتی اگر سال ها و قرن ها بگذرد. تو همیشه آنجا، منتظر و مشتاق و پذیرا ایستاده ای. عشق منحصر به فردی را که به من داری، با همان شکل ِرنج آور اما مست کننده به یاد می آورم. تو با وجود کیهانی و خالی از تعصبت، شبیه قدیسی با صورتی کشیده و رنگ پریده و انگشتانی بلند، که با صدایی آهسته کلمات کتاب مقدس را میخواند و روی زمین زندگی نمیکند، تو شبیه فیلسوفی از قرن هجده که ناگهان از بین خطوط زمان بیرون آمده باشد و در بین میان‌مایگی مردم این عصر، چون جواهری کم یاب بدرخشد، تو شبیه به همه ی عناصر در هستی که هیچ مانندی ندارند و در یکتایی حیات خود مشغولند، تو در یکی از شلوغترین محله های تهران، شبیه به مرواریدی که بر صخره هایی نامرتبط و دور افتاده باشد، بر تخت یک نفره ی چوبی خود دراز میکشی و خبر میدهی که کتاب "پروست و نشانه ها" را به زبان فرانسوی بالاخره تمام کرده و خواندی.
تو، شبیه به هیچ کس نیستی. تو را همیشه به یاد خواهم آورد.»

+ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹ | 19:19 | محیا | 

دلم برای هر روز نوشتن تنگ است. حالا که این کلمات را مینویسم، توی کتابخانه ی بیمارستان نشسته ام و یکی دیگر از کشیک های لانگ بیست و چهار ساعته را میگذرانم. ماه پیش، بخش طب اورژانس با تمام شب بیداری ها و داستان های عجیبش تمام شد. این ماه جراحی ام. و تا پایان آخرین کشیک ِاین هفت سال و نیم درس ِپزشکی عمومی ام، یک کشیکه بیست و چهار ساعته و یک دوازده ساعته بیشتر نمانده. 

دیروز آرام آرام پیاده رفتم تا شهرکتاب ِهمیشگی. یک ماه بیشتر بود که پیاده جایی نرفته بودم. بخصوص پیش بچه های نازنین فروشگاه. میم. مرخصی بود. اما الف. که هنوز در طبقه ی همکف مشغول است مثل همیشه آنجا بود و مشغول صحبت با یک آقای پیر ِخردمندی. جلو رفتم و سلام کردم. حرف زدیم. کمی تازه شدم. دیدار دوستان گاهی آدم را نجات میدهد. از این روزها و برنامه ام پرسید. گفتم که مشغول ِسختی ِانتخاب مکان طرح و شلوغی روزهای فارغ‌التحصیلی هستم. لبخند زد و گفت که خوب بخاطر داد روزی را که وارد فروشگاه شدم و خبر دادم که پزشکی قبول شدم. باوجود حافظه ی برزخی ام، این یکی را اصلا یادم نبود. گفتم واقعا؟ گفت: "آره حتی یادم هست که تو اینطرف کتاب ها ایستاده بودی و روبه روت و آقای تهرانی هم آنطرف تر، نیمه های روز وقت ظهر هم بود چون فروشگاه خلوت بود." بهش گفتم که چقدر باعث شگفتی ست. زمان زیادی گذشته. هفت سال زمانی ست که بچه ی انسان کلمه و راه رفتن و زندگی یاد میگیرد و وارد مدرسه میشود. انگار که در این هفت سال بچه ای بزرگ کرده باشم و حالا تازه وارد مدرسه شده باشد. الف. هم لبخند زد. گفت دارد عقد میکند و این روزها برای او هم خیلی شلوغ است. یادم افتاد به همان خیلی خیلی وقت پیش که هنوز بچه ی هفت ساله ام منعقد هم نشده بود که اینجا برای اولین بارها الف. را دیدم. تقریبا ده سال پیش. نوجوان بودم و عاشق کتاب و اینجا را دوست داشتم. توی رفت و آمدها حواسم جمع الف. شده بود و او هم همینطور. کم کم حرف زدن های کم درمورد کتاب ها شروع شد. هیجان ِفروشگاه رفتن و دیدارها. یک جور شوق پنهانی از مراوده ای نامرئی که به اشارات و لبخندها واگذار شده بود بدون اینکخ هیچ طرف جرات یکم قدم بیشتر داشته باشد. دو سال به همین منوال بود تا وقت سربازی الف. شد. ناراحت بودم اما چیزی نگفتم. روزی که بهم گفت میرود سربازی و مدتی نیست، با ترس و لرز خواست شماره اش را داشته باشم. اما من ترسان تر از این حرف ها بودم. فک میکردم نگه داشتن شماره ی یک پسر مال دخترهای پسرباز است و من؟ همش سرم لاس کتاب ها بود و خجالت میکشیدم. گفتم نه. لازم نیست. هروقت برگشتی همینجا میبینمت و رفت. بعد از اینکه برگشت سر سنگین بود. شاید منم بودم. الان درست یادم نیست. اما میم. دختر قشنگ ِپر انرژی دیگری بود که به تازگی وارد فروشگاه شده بود و من زود با او رفیق شدم. رفیق ِجون‌جونی. اینطور شد که الف. با ناراحتی ای که توی رفتار و نگاهش میدیدم اما کاری از دستم برنمی آمد، دور تر و دورتر شد. البته خیلی سال بعدتر، توانستیم معنی مراوده با یکدیگر را بفهمیم و جایگاه هم را پیدا کنیم و دوست های خیلی خوبی شدیم. اما خب، هنوز هم گاهی فکر میکنم توی نگاهش یک چرای بزرگ هست "چرا نخواستی؟" که دلیلش را خودم هم نمیدانم. فقط نشد. الف. رفیق بود توی ذهنم. رفیقی که بعد از نه سال آشنایی حالا دارد با دختری عقد میکند و حتما خوشحال است. چه داستان ِعجیبی ست زندگی.

میخواستم چیزهای دیگری تعریف کنم. مثلا اینکه بعد از کلی توصیه ی سلامتس به الف. که فشار خونش را جدی بگیرد و دارو شروع کند، خدافظی کردم و از میدان های پشت هفت حوض به سمت خانه راه افتادم. ویس کلاس استاد را گوش میکردم که رسید به اینجا؛ یکی از شاگردان پرسید که اصلا خدا چه نیازی داشت ما را بیافریند؟ استاد خندید که هرچه ما در چرخه ی الیه راجعون پایین تر باشیم، تضادمان با خدا بیشتر است و سوالاتمان بیشتر. ولی هرچی بیشتر به سمت او میرویم، اصلا دیگر سوالی برایمان باقی نمی ماند. و باز ادامه داد که؛ قبل از اینکه این سوال را به ما جواب بدهند آنها از ما میپرسند که مگر تو اصلا وجود داری؟ مگر تو اصلا هستی که بخوای بگوی چرا و چی؟ و بعد همه خندیدن و استاد ادامه داد که این دنیا و هرچه که هست، همه مجاز اندر مجاز است. انقدر این جملات را زیبا و دلنشین گفت که من وسط میدان پنجاه و هفت نشستم زمین به های های گریه کردن. دیدم عجب راست میگوید. ما اصلا کجا هستیم که چی باشیم! تا خانه به همین مجاز بودن ِهستی فکر کردم و بدنم را آرام آرام یه دنبال خود کشیدم. 

+ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ | 15:55 | محیا |