حالم کمی بهتر است. دیروز با م. رفتم حقوق یک ماهم را دادم و یک دوچرخه خریدم. دوچرخه ای نیمه حرفه ای که آسفالت و جاده خاکی و شیبی در حد توچال را خوب میراند. دوچرخه ای که فکر میکردم توی انباری میگذارمش و هروقت خواستم از آنجا برش میدارم اما م. که دوچرخه سواری حرفه ایست گفت که اینکار احمقانه ترین کار دنیاست چون که دزدیدن دوچرخه از دزدیدن یک پر راحت تر است. برای همین حالا مجبورم دوچرخه را بیاورم توی خانه. هربار هفتاد تا پله بالا بیاورم و پایین ببرم. به این امیدم که با همین کار کم کم عضلات ضعیف بالاتنه ام قوی تر شود. مگر نیروی حیات کمی به بدنم برگردد. عمیقا معتقدم که اگر بدنم قوی تر/ سرپاتر شود، من سرزنده تر میشوم. همیشه همینطور است. بخشی از حال خوب من از بدنم شروع میشود. وقتی فیزیکال تر میشوم، به زندگی وصل ترم. سبک پا و پر نیرو ترم.

م. را بعد از سه سال دیدم. با او در دوره ی روحی ای سخت آشنا شدم. از هم خوشمان آمد. در کل سه هفته هم را دیدیم. اما بخت با من یار بود چون همان موقع هم با وجود شرایط بدم، مثل تمام وقت های دیگر همچنان عقل ورزی عجیبی داشتم. همان شد که او را خیلی منطقی و حسابگر، از فیلتر معیارهام رد کردم و به هم نخوردیم. در کمال احترام از هم تشکر کردیم و به راه خود رفتیم. ارتباط دورادورِ احوالپرسی داشتیم تا اینکه ماه گذشته به من پیام داد که پدرش دچار کنسر معده شده. کنسر ملعون. از مادرم گفت. اینکه حتما چقدر به من سخت گذشته. از سختیِ تجربه ای که از سر رد میکنند گفت. و کمی درباره ی اوضاع پزشکی پدرش صحبت کردیم. من هم که از سه هفته پیش فکر دوچرخه توی سرم افتاده بود دیدم کسی را بهتر از او نمیشناسم که الحق دوچرخه سواری حرفه ایست و میدانم در هرکاری که باشد ته آن را در می آورد. قرار شد برای دوچرخه خریدن یک روز با من بیاید.

میدون قزوین همدیگر را دیدیم. همان آدمی بود که سه سال پیش دیدم. قد بلند با لباس های اتو کشیده، کفش مردانه ی براق، لبخند گشاد و پرانرژی. نزدیک به دو ساعت تمام مغازه ها را گشتیم. درواقع یک دور تور حرفه ایِ آشنایی با انواع قطعات دوچرخه بود. اطلاعات زیادی از او گرفتم که خیلی خوب بود. برای شروع مسیر دوچرخه باز شدن، نیمچه چیزی شدم برای خودم. کارمان که تمام شد گفت که میتواند با من به خانه بی آید تا کمک کند دوچرخه را آچارکشی و سر هم کنیم و باز یکسری ریزکاری ها را نشانم بدهد. با کمال میل قبول کردم و روانه شدیم. توی ماشین ناگهان گفت: "ارتباط با تو برای من خیلی سازنده بود. یادت میاد چرا ارتباطمون نشد؟ تو میگفتی من باید از پدر مادرم جدا شدم روانی. و من مسیری رو طی کردم تو این مدت. یک سال و نیمه تو یه رابطه ی جدی ام. و با همون چالشا رو به رو شدم. تو توی ازدواج حقوق برابر میخواستی و من اونموقع میدونستم خانواده م موافق نیستن. توی این ارتباطمم همینه و اون شخص هم به برابری معتقده. منی که به مشاور اعتقاد نداشتم الان دارم پیش مشاور میرم."
توی دلم به این فکر کردم که این آدم چقدر روشن و متواضع است. میتوانست هیچ وقت این چیزها را به من نگوید. اما این گفتن برای من چیز مهمی بود. ناگهان یادم آمد که همان موقعی که دوستانه حرف زدیم و دیدیم که نمیشود، با اینکه میدانستم کار درستی میکنم اما درونمایه ای از تردید با من بود. تردید باستانی روی شانه های من که نکند او راه درست زندگی را یافته و من نه؟ نکند هزارتا داستان پنهانی پشت پرده ست که من از آن بیخبرم و همان داستان ها ادله ی این آدم را ساخته؟ پس من چطور میتوانم آن را قبول یا رد کنم؟ من تنها میتوانم به راه خودم بروم و سرم به کار خودم باشم. دیدم اینکه با وجود تمام تردیدهایی که دارم وقتی تصمیم درست را در مکتب خودم میگیرم، پاش می ایستم و جلو میروم، برای خودش فضیلتی ست.
القصه حس کردم که واقعا دارم مسیری را برای خودم طی میکنم که برای من معنا دار است و همین کافی ست. به خودم گفتم حالا میفهمم. مهم نیست که آدم رو به رو به شکل حضور من در لحظه چه واکنشی نشان میدهد. مهم این است؛ اگر بتوانم جرقه ای در آسمان او روشن کنم. آن جرقه اگر واقعا حرفی برای گفتن داشته باشد، بالاخره روزی شعله میگیرد و او را گرم میکند. حتی اگر آن آدم در لحظه اصرار کند که من اشتباه میکنم. حتی اگر زمان بگذرد و من را هرگز نبیند. همین که شکلی از جرقه ی بودن من، بر آسمان آدمی که میشناخته ام بیفتد و روزی شعله بگیرد، خوشبختی کوچکِ روشنی ست.

+ جمعه ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ | 11:55 | محیا | 

By Andrew Wyeth.

تمام آنچه میخواستم؛ مرگی هر روزه و در انتها آرام، در کنار تو

+ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱ | 1:6 | محیا | 

مستم و سرم کمی گرم و گیج است. قطعه ی Consolation S.172; No.3 از لیست توی اتاق پخش است. شب خنک و نزدیک است. کنار پنجره میروم و با خودم فکر میکنم که او خیلی مرد بوده توی تمام این مدت. چطور نفهمیده بودم؟ حقا و حقیقتا که انسان در خسران است. چیزهایی باید از آدم گرفته شود تا آن گرد ضخیم نابینایی از جلوی چشم ها کنار رود و آدم ببیند. توف بر نابینایی. تمام این چند سال توی سرم میچرخد. تصویر جدایی سنگین ِقبلی که او استوری مستی و مسخره من را از توی صفحه ی م. دیده بود اما دم نزده بود. حالا دارم میفهمم چه چیزهایی را تنهایی تحمل کرده و توی خودش ریخته و باز برگشته. با خودم گفتم این کارمای لعنتی ست؟ بالاخره من نفهمیدم این دنیا با چه سیستمی کار میکند. هرچه هست گوه توش. گفتم بیا، حالا تو یکم تحمل کن. او را از دور تماشا کن وقتی که به زنی دیگر آویخته و معجزه می خواندش و در خودت بمیر. اگر خوب و درست مردی، شاید دوباره بلند شدی برای زندگی کردن. ولی اگر همچنان پاچه‌پارگی کردی و گفتی کون لقش و خواستی یکجوری درد را کم کنی و قسر در بروی، آنوقت بادآ که کارما به کمرت بزند.

+ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱ | 23:32 | محیا | 

ناگهان چشم باز میکنم. توی برف و کولاک در لبه ی گردنه ای سهمگین ایستاده ام. انگار تا اینجا چشم بسته خواب دیده ام. اصلا نمیدانم چه شده و چطور به اینجا رسیده ام. دانه های زبر یخ و برف و کولاک چشم هام را کور کرده و پوستم را میخراشد. دیگر چیزی نمیبینم. میخواهم در لحظه ای پایم را بلغزانم و سقوط کنم ..

+ جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱ | 9:28 | محیا | 

سه ساله ام. عاشق شیر خوردن از شیشه ی شیر. نمیدانم چطور میشود آن چیز نرم ِخوشمزه که بازسازی تصویر بهشتی سینه ی مامان است را نخورم. شیشه شیر را کنار نمیگذارم. یادم نمی آید اما انگار ترفندهای کوچکی برای گرفتن شیشه از من زده اند اما بی اثر بوده. همه را با میل وافرم به مکیدن شیره ی زندگی از آن نوک سینه ی مصنوعی تار و مار کرده ام. نمیدانم شاید همانموقع هم میدانستم که باقی کارها در دنیا همه زرقسازی ست. میخواستم هرطور شده به آن منبع دائمی از غذا و راحتی تا ابد دو دستی بچسبم. چه میدانستم که حتی مادرم هم جزوی از جهانِ بیرونی ست که اصرار دارد بالاخره یک روز من را از بهشت رحم و آغوشش بیرون کند. بعد از تلاش هایی بی ثمر برای گرفتن شیشه از من بالاخره در آن روز موعود، کاری به ذهنش رسیده کارستان. تنهایی این نقشه را کشیده یا نه؟ نمیدانم. کرجیم. خانه ی بزرگ و ویلایی مامان بزرگ. توی اتاق پشتی ام. روی تخت به کمر خوابیده ام. دیوار پشت سرم سرتاسر پنجره هایی ست نورگیر و بلند که به ایوان ِپر از گل های شمعدانی باز میشود. هوای آرام و نیمه خنک آخر تابستان است. شیشه شیرم را دو دستی توی دستم نگه داشته ام و قطره های شیر در دهانم طعمی آسمانی داد. شیرمستم و تنها صدایی که حواسم را پرت میکند صدای مکیدن است. تو گویی تمام جهان اطرافم، از کمدهای سرتاسری ِرو به رو، از عکس های خانوادگی قدیمی روی دیوار کناری، از چرخ خیاطی و بساط نخ و قیچی مامان بزرگ، از رف کتابخانه و قرآن و مفاتیح و ادعیه رویش، شبیه یک نقاشی آبرنگ خیس در خیس در هم آمیخته اند. من به شیشه مک میزنم و تمام این دنیای آکنده از تصاویری پر از رنگ و نور در بی نظمی دلنشینی به حرکت در می آیند و با هم ادغام میشوند. امتداد من به جهان وصل است. در یکپارچگی با نیروهایی نادیدنی و شدید، مک میزنم و گمان میکنم جهان تا ابد این بهشت است. در عالم رویایی خودم هستم که ناگهان مامان از در اتاق وارد میشود. به موقع میرسد. شیشه شیرم خالی شده. نق نمیزنم. به مامان اعتماد دارم. مامان که منبع آرامش و امنیت و تغذیه و زنده ماندن ِمن است. آرام و مطیعم. میگوید :«شیشه رو بده مامان برم برات پر کنم بیارم.» شیشه را به او وا میگذارم. از قاب در بیرون میرود و از نظرم ناپدید میشود. دست و پایم را توی هوا تاب میدهم. روی تخت بین ملحفه های گل گلیِ خنک غلت میزنم. نمیدانم چقدر میگذرد اما هرچه صبر میکنم خبری از مامان نمیشود. در دنیای سه سالگی، آیا زمان با همین سرعت دنیای بزرگسالی جلو میرود؟ نمیدانم. شاید نیم ساعت گذشته اما من حس میکنم نیم قرن است منتظرم. طاقتم طاق میشود و به سختی از تخت پایین می آیم. میروم توی آشپزخانه دنبال مامان که شیشه شیرم را بگیرم ..

+ چهارشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۱ | 22:29 | محیا | 

تقاص کدام کارم را دارم پس میدهم؟ من که خیلی وقت است به هیچی اعتقاد ندارم. اما این خون دلی که من روز و شب میخورم، تقاص پس دادن آدمی ست که به اعتقاداتش پشت کرده باشد. آه ِتوی دلی ست که هوار شده روی سرت و سنگی بزرگ روز و شب بر سینه ات انداخته. این انتظاری که میکشم، بازگشت ِکدام رنج انتظاری ست که داده ام؟ میدانم همه از کجاست. اما باور نمیخواهم بکنم. توی سرم نمیرود که او دیگر منتظر نیست که فقط رد نگاهی دور از من بر صورتش بیفتد و آنوقت در آنی جان نثار کند. از تخت به زیر کشیده شده ام و این ملکه ی تاج شکسته ای که اکنون هستم را باور نمیکنم. همه ی لباس هایم را از تنم میکنم و تاج را زیر پا له میکنم. اگر او نباشد که من در نگاه مشتاق و عاجزش، حضور شکسته ی خودم را با چسب های کاغذی نیم بند کنار هم نگه دارم و هم بیاورم، این هزار پاره ی شکسته ی وجودم به چه کارم می آید؟ این همه تکه پارگی را گرفتم توی دستم و فقط دویدم .. دیگر حتی غروری برایم نمانده. رقت انگیز و مفتون و منتظر، جلوی او زانو زدم که فقط یک بار دیگر اسمم را صدا کن. همانطور آرام و عاجز، که همیشه صدا میکردی. اما حتی صورتت را برنمیگردانی. چیزی توی تو شکسته. چیزی را من شکستم که حفره ی تاریک عمیقی در قلبت گذاشته. توف بر من.
تقاص کدام کارم را در کدام مکتب پس میدهم؟ به جهنم افتاده ام و از مو آویزان شده ام؟ در تناسخی بدشگون به بدنی گناهکار که همیشه در حال فرار از همه چیز است، بازگشته ام؟ عاشق مفلوکِ محبوبی شده ام که هر روز از سر بازار زلف میتکاند و میخرامد و هرگز از عشق من باخبر نشده، تن به مردی دیگر میدهد؟
این چه عذاب جهنمی ست که نصیب من شده؟

+ دوشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۱ | 19:38 | محیا | 

بیماری من این است که دلم برای آن آشفتگی تنگ شده. او از تمام صحنه های ممکن حذف شده و این ترسناک است. ترسناکتر این است که در آخرین برخوردمان، تقریبا سه روز متوالی در رنج کشنده و تب و تاب و فریاد، حس میکردم که ممکن است یکی از ما دو نفر کشته شود. او من را بکشد یا من او را. فضا به اندازه ای نفرین شده بود که مهدیه، از راه دور، به غریزه ی اتصال روحی ای که به من دارد فهمید خبری هست و آمده بود در خانه ی او، ماشین من را سه روز متوالی بدون اندکی جنبیدن و تغییر وضعیت آنجا پارک شده دیده بود. هرچه زنگ میزد و پیام میداد بی جواب میماند. من حتی نمیتوانستم به گوشی دست بزنم. او ناراحت و خشمگین بود و من برای بدتر نشدن اوضاع مجبور بودم خاموش بمانم و دست به هیچ وسیله ای نزنم. روز آخر که خواستم از آن زندان بیرون بزنم ناگهان او دچار حمله ی پنیک شد. ترسیدم. دلم برایش سوخت. بعد از آن همه ساعت بی‌پایان، بالاخره بدو بدو از خانه زدم بیرون. نسخه ی دارو را برایش اینترنتی ثبت کردم و رفتم سِرُم دیازپام خریدم. در راه برگشت این تصویر را میدیدم که اگر برگردم احتمالا او از خشم سورمه را کشته. تصویر گربه ی مفلوک ِغرق در خون جلوی چشم هاج بود. در را باز کردم. وارد خانه شدم. سورمه نمرده بود ولی همه جای خانه دسشویی کرده بود. نمیدانم از تنش و اضطرابی که در فضا موج میزد حیوان خودش را خراب کرده بود یا او بلایی سرش آورده بود.هرچه بود وحشتناک بود. او توی اتاق زیر پتو می لرزید. سورمه بین گله گله اسهال خود روی فرش میچرخید. من از بین آن هرج و مرج رفتم بالای سرش. سرش زیر پتو بود. سرم را برایش وصل کردم. دیازپام هر همه ی پنیکی را متوقف میکند. اما او حتی پلک هایش روی هم نمی افتاد. نمیخوابید. تنها گیج شده بود و زیر لب هذیان میگفت : "اون خیلی دوسش داشت. ولی چیزی نمیتونست بگه. دیگه توف سربالا بود." دست مرا سفت گرفته بود و ناگهان شبیه کودکی پنج ساله توی چشم هام نگاه کرد و گفت :"اگه من بخوابم تو میری. آره میدونم میری. منو تنها میذاری." گفتم که هیچ جا نمیروم و انقدر بالا سرش نشستم تا بالاخره پلک های هراسانش بسته شد.
آن روز یکی از ما باید میمرد. نمیدانم چه نیرویی در آخرین لحظه برخاست و ما را نجات داد.
وقتی بالاخره از آنجا بیرون آمدم با خودم گفتم دفعه ی بعد اگر باز خر شدم و خواستم او را ببینم، قبلش مطمئن میشوم که خودم را بکشم. دیدن او دیگر هرگز نمیتواند اتفاق بیفتد. اما این حرف تنها یک هفته بیشتر دوام نیاورد. او را ندیدم. اما میل دیدنش بالا آمد. حورا از من میپرسید :"توی اون فضا چیه محیا که میخوای بهش برگردی؟" یادم افتاد به فیلم قرمز. سکانسی که هستی برای شام آخر میرود خانه ی ناصر. آن وضعیت بیماری که دو نفر پشت میز نشسته اند با آن آهنگ عاشقانه ی کذایی در آن فضای تهوع آور شام میخورند و ناصر با آن نگاهِ تر ِکشنده اش، زیر پرچم عشق، چهره ی هستی را آلوده میکند. به حورا میگفتم :"اما آنجا هستی حداقل اگر به آن فضای بیمار پا گذاشت برای پس گرفتن بچه اش بود. اما من چی؟ من برای چی میروم؟" کودک ِبخواب رفته ام دست او گروگان است. اما آن کودک کیست؟ من چطور باید او را از آن خانه نجات بدهم؟

+ یکشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۱ | 17:33 | محیا | 

عاشق گروه W.A.S.P ام.
جوری که "بلکی لاولِس" با اون صدای زیبا فریاد میزنه «?Will l ever be free from you» خون از توی رگ هام میخواد بپاشه بیرون.

W.A.S.P - Miss you

+ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱ | 11:8 | محیا | 

بی‌اسب و بی‌سفینه از این ظلمات می‌گذرم
و بر بلندترین تپه‌ها
ماه،
در گریبانم خواهد افتاد.

__ منوچهر آتشی.

+ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱ | 14:41 | محیا |