بعد از یک سال برای چهارمین بار کرونا گرفتم. توی مریوان تقریبا سه پیک سنگین را رد کردیم و من نگرفتم. اما این بار گرفتار شدم. 
در تب و گلودرد میسوزم. اما هیچ از آن آشفته نیستم. دریا میگفت برو داروهای تزریقی بزن که زودتر خوب شی. اما من زود تمام شدن مریضی را اصلا نمیفهمم. من با مریضی توی وجودم ته‌نشین میشوم. بیماری هشیارم میکند. مالکیت اعضای بدنم را به من اثبات میکند. وقتی جایی از بدنم درد میگیرد، میسوزد، کبود میشود یا تیر میکشد، بیشتر از همیشه حس میکنم بدنم مال من است و نه هیچ کس ِدیگر. نمیتوانم این دوره هشیاری و مراقبه را دور بزنم. نمیتوانم آن را خودخواسته کوتاه کنم. میخواهم از همه طرف برخیزد و وجودم را یکپارچه کند.
شیفت بیست و چهارساعته ی فردا را تعطیل کردم.
یک هفته تماما توی خانه میمانم. همان چیزی که میخواستم.

+ جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱ | 0:10 | محیا | 

گفت بیا بچوقیم. چوقیدیم. تا پنج صبح در نقش زن ِنمایشگر ِنویسنده ای فرو رفته بودم که فقط او از من میشناخت و دیده بود. ایده ها توی سرم پرواز میکردند. دیدم باید بچوقم و از این پس بنویسم. او هم همانجا خراب و بالا بود. دوربین را برداشت. رفتم روی تخت چوبی یک نفره اش ایستادم. ژست استریپرهای عوضی ِلوند به خودم گرفتم. ده تا عکس ازم گرفت. چه عکس هایی. همان موقع نشستیم به دیدن عکس ها. به نظرمان میرسید یک جایی دستم مال خودم نیست، مال اوست و یک جای دیگر سایه ام انعکاس وجود مردیست و نه انعکاسی از من. ترسیدیم اما با صدای بلند خندیدیم. کمی بعد بالرین شدم و با اهنگ های ساتی که او گذاشته بود رقصیدم. چه رقص خوبی. انگار بدنم هیچ کج و کولگی نداشت. هیچ زیاد و کمی نبود. همان دم یک لحظه فکر کردم دست هام مال یکی دیگر است. وحشتناک بود. ترسیدم و افتادم به گریه. او پرید وسط و حواسم را پرت کرد. حواسم که پرت شد، دوباره دست هام را یافتم. سایه ی بال های پرنده ای را روی دیوار درست کردم و از سر دیوار، پریدم.

+ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱ | 2:12 | محیا | 

نه مریوان رفتم، نه خانه ای را که اجاره کرده بودم تمدید کردم. برگشتم به رحم. به خانه ای که سال نود و هفت با خوشحالی چهار نفری خریدیم. هنوز آن روز یادم است. اینترن بودم. همین تیر ماه بود. بابا داشت میرفت سرکار قرار بود من را هم سر راه بگذارد دانشگاه امتحان عفونی داشتیم. توی آن حول و حوش صاحبخانه ی حرام.زاده یمان بعد از شش سال نشستن توی خانه اش و در سرانجام ِهرسال آزار و اذیت، بالاخره عذرمان را خواست. درواقع بیرونمان انداخت. بابا هم خیلی به غرور مردانه اش برخورد و گفت هرجور شده امسال خانه میخریم. البته میل و اصرار مامان هم بود. مثل همیشه که برای انجام کارهای بزرگ، بابا جانب احتیاط را داشت و میترسید اما مامان دل گنده بود و او را شجاع میکرد که ریسک کند. آن روز آمدیم از خانه برویم بیرون که بنگاهی زنگ زد به بابا گفت یک مورد خوب برای خرید پیدا شده همین نزدیک خانه ی قبلی مان. بابا به مامان گفت: "من که دارم میرم محیا را بگذارم میخوای تو هم بیا سه تایی برویم خانه را یک نگاهی بندازیم." مامان لباس پوشید و سه تایی روانه شدیم. خانه ای که رفتیم ببینیم طبقه ی پنجم یک ساختمان هجده سال ساخت بود. وارد ساختمان شدیم. تا طبقه ای که واحد ِما توش جا داشت هفتاد تا پله میخورد. به هم نگاه کردیم که یعنی "آره پله ها چه زیاده" اما همچنان رفتیم بالا و کمی بعد نرمتر شدیم که "اما در عوض پله هاش کوتاه است و فضای کلی راهرو حس خوبی میدهد." درست هم بود. خودمان را گول نزدیم. پله ها زیاد بود اما بد نبود. هلک هلک بالا آمدیم. به در واحد رسیدیم. نفسمان بریده بود. یک "نه اینجا پله هاش زیاده" ی ناگفته ای توی صورت هر سه تامان بود ولی این را هم میدانستیم همانطور که تمام خانه های قبلیمان اینطور بوده، بی پولی، سرنوشت دیگری ندارد جز خانه های طبقه چهار و پنجِ بدون آسانسور با هفتاد تا پله. آنجا هم همین بود. با همان "نه" ی یواش، مردک در واحد را باز کرد. وارد که شدیم من و مامان لحظه ای به هم نگاه کردیم و به غریزه، فهمیدیم که اینجا مال ماست. خانه هفتاد و پنج متر بود اما قشنگ بود. کف چوبی، هال و هر دو اتاق به زیباترین شکل و حالتی که این نقشه راه میداد، و از همه مهمتر، خانه غرق در نور .. با مامان توی همه ی سوراخ های خانه چرخیدیم. کیفور شدیم. با پولی که داشتیم فک نمیکردیم هرگز بتوانیم خانه ای بخریم. اما اینجا را انگار برای ما نگه داشته بودند. البته شاید کس دیگری پیدا نشده بود که بهای بی پولی را با هر روز حداقل صد و چهل پله بالا پایین کردن بپردازد. آن روز بابا مامان را برگرداند، من را دانشگاه گذاشت و خانه مال ما شد. 
حتی تا همین اواخر هم ناگهان لحظه هایی بود که مامان صدام میکرد میگفت: "محیا یوقتایی به خودم میام میبینم بی دلیل خوشحالم. هی میگم خدایا چی شده؟ بعد یدفعه یادم میفته واسه اینه که خونه مال خودمونه و دیگه مجبور نیستیم اثاث‌کشی کنیم." یک وقت های دیگر هم گاهی که همگی توی موود گه‌مرغی بودیم مامان با خوشحالی میگفت: "همش هیچی، خونه مال خودمونه." و میخندید. نمیتوانم تصور کنم سی سال اضطراب ِهرسال عوض کردن خانه برای یک زن و مرد با دوتا توله، چطور باید بوده باشد. اما میدانم که هرچه بوده، چیز گهی بوده. من آنموقع ها بچه بودم. شاید برایم بازی بود. فکر میکردم میروم یک جای جدید و دوست های جدید پیدا میکنم. از شاه‌عبدالعظیم به رودهن، از آنجا به کرج و در نهایت دوباره خانه های متعدد در تهران. البته این خانه به دوشی برای من چیزهای دیگری هم داشت. من را ملبس به سپری آهنی کرد. بچه که بودم فکر میکردم خیلی قوی ام که دوستانی که توی محله و مدرسه دارم به قوزکم هم نیستند و میتوانم در ثانیه ای ترکشان کنم. فکر میکردم این یک ارزش است. اما درحقیقت من هیچ پیوند عاطفی ای برقرار نمیکردم که سال بعدش مجبور نباشم پیوندم را پاره کنم. فکر میکردم چه یله و رهام. نه بند ِدوست ها و مدرسه هایی که میروم هستم، نه حتی دلم برای یکی از آنها تنگ میشود. فکر کنم آن سپر آهنی سردی که بین من و دیگران هست، از همینجا شکل گرفت. اینکه میتوانم در یک سال هم خانه و هم کارم را عوض کنم. میتوانم الان اینجا باشم، ماه بعد کرج، و ماه بعد مریوان. عین کاری که یک سال ِپیش کردم. اینکه گاهی قکر میکنم مثل بادم و هیچ جا ریشه ای ندارم ..

برگشته ام به همین خانه ای که حاصل سی و پنج سال سگ دو زدن ِمامان و بابا ست. این خانه ی غریب که با مامان تک تک چیزهاش را چیده ایم. خانه ای که همین دو سال پیش در حضور مامان میخواستم در و دیوارِ آن را بدرم تا از آن زایمان شوم. که شدم. آنموقع ها به مامان میگفتم این سفر من است. اگر بیتابی کند و رفتن من را بی مهری تلقی کند، آن وقت این یک سفر ِبی بازگشت میشود. اما اگر صبوری کند و او هم بپذیرد که در این شرایط جدید کنار من، سفر خودش را برود، آنوقت این رفتن ِمن، بازگشت قشنگی خواهد داشت. بازگشتی این بار از روی مهر، عاطفه، پیوند. نه بازگشتی از روی وظیفه و احساس گناه. مامان طفلکم، بهتر از چیزی که فکرش را میکردم سفر کرد. مریضی امانش نداد. وگرنه روحش نرم شد. جانش تازه شد و یک روز بالاخره گفت: "با اینکه دلم برات تنگ میشه هر روز ولی از اینکه از اینجا رفتی و برای خودت مستقل شدی خیلی خوشحالم. وقتی میبینم انقدر حالت بهتر شده با خودم میگم کاش زودتر کمکت کرده بودم که از این خونه بری."

من سفر کردم. مامان هم سفر کرد. اما حالا او دیگر نیست.
ولی من بالاخره برگشتم، به این خانه ای که توی هشت ماه گذشته بعد از رفتن مامان خالی بود. خانه ای که بابا و مرصاد تاب ِماندن در آن را نیاوردند و به بهانه ی پرستاری از پدربزرگ نود ساله ام، آن را ترک کردند. من چطور دوباره تنها به این خانه برگشتم؟ آیا واقعا انقدر شجاعم؟ نمیدانم. همه ی چیزی که میدانم این است که مامان اینجاست، بغلش را برای من باز کرده و من خودم را انداخته ام توی بغلش. لب هایم را برده ام جایی بین گونه و گردنش و درحالی که میبوسمش به عادت همیشگی بهش میگویم: "مامان این پرزای قشنگ روی صورتت میدونی چقدر بورن؟ اینا گندمزار منن. دلم میخواد توشون بدوام." و او درحالی که من را بیشتر به خودش فشار میدهد همانطور که این اواخر خطابم میکرد میگوید: "گل خوشبو، به خونه خوش اومدی."

+ شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱ | 0:18 | محیا | 

 

Antoney Gormley, Cosmics, 2014-2019.

 

+ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱ | 22:45 | محیا | 

 

Antony Gormley, Descent, 1992.

+ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱ | 18:21 | محیا | 

عشق را چشیده ام و حالا از مرگ آن میترسم. این ننگ است. نمیشود فقط هماهنگی ها را سوا کنی و ناهمشکلی ها را بندازی دور. مرگ آن هم، عین بودن آن است. او را بار دیگر از دست دادم. سورمه هم پیش او ماند. با آن حال خراب از خانه که بیرون زد، مثل این زن های اضطرابی-وسواسی _که منم_ افتادم به جون دستشویی و از سقف تا کف سابیدم و شستم. حین شستن عین مریض هایی که در بستر بیماری های پردرد و زجرآور، به غریزه ی امنیت و نجات طلبی با فریاد مادر خود را صدا میزنند _مثل مادر خودم وقتی روی تخت مرگ بود و شبانه روز ضجه میزد_ به دیوارها شلنگ آب گرفتم و آرام و بی‌جان زیر لب گفتم: «مادر جان ..» که یعنی مادر جان تو کجایی؟ مادر انگار باز یتیم شده م، مادر چرا نمیشود گریه که میکنم تو بیایی بغلم کنی بگی من اینجام هیچی نیست بده فوتش کنم خوب بشه، مادر جان درست میشه .. که یعنی مادر جان خیلی بریده‌م، تو کجایی که نجاتم دهی؟

+ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱ | 17:7 | محیا | 

تنها سرو خیانت کرد
که پذیرفته‌ی همه‌ی فصل‌ها بود.

_بیژن الهی.

+ یکشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۱ | 2:7 | محیا | 

کسشعرهای عرفه. قربانی کردن اسماعیل و کوفت و زهرمار. پیام ِتبریکِ شریعتی "ببین اسماعیلت چیست؟ پولت؟ شغلت؟ مقامت؟ زیبایی ات؟" آخر کدام ابراهیم؟ کدام اسماعیل؟ آدمیزاد تا کجا خر ِاین قربانی کردن است؟ چرا نمیفهمد که همه چیز را دارد برای آن مادر ِبزرگ/ آن Big Other فدا میکند؟ ردای گناهکاری بر تن میپوشد و تنش از شرم میلرزد تا مبادا پدر اخته اش کند و هرگز نتواند با ملکه ی مادرش بخوابد. و از این اضطراب سبع، تمام روح خود را تا روزی که زنده است در جای خود میکشد. این همه قربانی دادن چیست پس، جز اضطراب اختگی و فداکردن پیشکشی محض اخته نشدن/نمردن نزد آن دو جلاد روح؟ 

گیجی و خواب و بدن درد دارد از تمام سلول هام بیرون میزند. شیفت شلوغِ سگی ِتمام نشدنی. شاید توی پاراگراف بالا توضیح اضافات کردم و به حشو افتادم. نمیدانم. تنها میدانم که گوه توی هرچی قربانی کردن.

+ یکشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۱ | 1:39 | محیا | 

هنوز مطمئن نیستم امروز عید است یا نه. من ِاز همه جا بیخبر باید میدانستم وقتی مدیر چنین درمانگاه شبانه روزی شلوغی، از من میخواهد امروز شیفت بیست و چهار ساعته اینجا وایسم، حتما تعطیلی ست. وگرنه اگر به عقل ِگیج من رسیده که چطور میشود روز اول ِشلوغ هفته که ممکن است بازرس هم برای چک کردن پروانه ی پزشک بیاید، من فعلا بی-پروانه را برای شیفت بخواهد، قطعا به ذهن عقل مند او خیلی زودتر رسیده. القصه تا فردا هشت صبح اینجا هستم. سپرده ام به یک رفیق دیگر مثل خود گیجم که مطمئن شود امروز عید است یا نه. باید دید عقل او درست کار کرده یا من.

+ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱ | 9:23 | محیا | 

_تمام دست تو روز است
و چهره ات گرما ..

- احمدرضا احمدی.

+ چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱ | 19:51 | محیا | 

خواب دیدم توی دانشگاهم. روز است و ساختمان دانشگاه شلوغ. اینطور بود که میدانستم مامان توی بیمارستان بستری است. میدانستم حالش خیلی بد است. میدانستم زمان رفتنش نزدیک است و اگر من امروز نروم ببینمش دیگر دیداری نخواهد بود. با این حال آشفته سراسیمه از پله ها پایین می آمدم. درها را باز میکردم. سعی میکردم از آن ساختمان بزرگ کذایی پر از دانشجو و استاد و کلاس و کوفت و زهرمار بیرون بزنم، اما موفق نمیشدم. در آسانسور را باز میکردم میدیدم بجای اتاقک یک رشته پله ی بی انتها به سمت پایین میرود. نمیفهمیدم یعنی چه. میخواستم آن در و دیوار لعنتی را بِدرم و پاره کنم. میخواستم بیرون بزنم. اما نمیشد. از حرص اینکه مامان دارد توی آن بیمارستان میمیرد و من نمیتوانم او را ببینم، ناگهان انگشت کوچک دست راستم خود به خود شکست. دست راستم را با دست چپم گرفتم توی بغل و از درد به خودم پیچیدم. توی خواب حیرت کرده بودم برای اینکه من دقیقا پاییز نود و نه همانجای دست چپم شکست. درست همزمان با وقتی که مامان با پاهایی که دیگر نیروی راه رفتن نداشت و بدنی که روی واکر به زور دنبال خودش میکشید، ناگهان زمین ِنمک به حرام زیر پایش بالا و پست شد و زمین خورد. استخوان درست از همان نقطه ای شکست که فهمیدیم تومورش به جز نخاع، به سر همان استخوان فمور متاستاز داده بوده و ما نمیدانستیم. استخوان ران ِسمت راستش، محکمترین استخوان بدنش، به چند تکه ی وحشتناک تقسیم شد. همان موقع بود که کمی بعدتر، استخوان انگشت کوچک دست چپ من شکست. از حمام در آمدم. رفتم با شوق و بی قراری درِ خانه را برای س. باز کنم. روی سرامیک ها سُر خوردم. من، منِ بسیار دقیق در وقت اینجور اتفاق ها، سُر خوردم و شکستم. مگر میشد محکمترین استخوان بدن مامان تکه تکه شود اما من حتی یک انگشت کوچکم هم نشکند؟ نمیشد. نشد هم. درست مثل خوابم. البته اینبار توی خواب بجای دست چپ، دست راستم شکست. فکر کنم توان نوشتن، که اینقدر عاشقش هستم هم باید ازم گرفته میشد. که در عالم رویا گرفته شد. همه ی این ها را توی خواب فهمیدم و حیرت کردم. اما مهم نبود. باید هرجور شده از آن دانشگاه لعنتی بیرون میزدم. دوباره پله هایی را بالا رفتم و درهایی را باز و بسته کردم. تا شب همانطور که دست شکسته ام را با دست دیگر توی بغلم گرفته بودم توی آن ساختمان بی رهایی سرگردان گشتم. دیگر دیر شد. به غریزه فهمیدم که حتی اگر همین الان هم اینجا را ترک کنم فایده ندارد. دیگر دیر است. شب شده و برای دیدار مامان، زمان تا ابد مرده است.

ناگهان احساس عجز و بیچارگی تمام بدنم را گرفت. دندان های پیشین فک پایین را گذاشتم روی دندان سمت چپ جلویی و بجای تمام آن خشم و عجز و درماندگی شروع کردم به فشار دادن دندانم. فشار زیاد و زیادتر شد و ناگهان دندان زیبای سفیدم از ریشه کنده شد و توی دستم افتاد. با حیرت به دندانم نگاه کردم. عجیب زیبا بود. ریشه ای از رگ خونی ِتازه به انتهای آن وصل بود. دندانم را از ریشه کنده بودم. درست مثل وقتی که شش سالم بود. یک شب در حالی که تمام خانواده زیر نور روشن چراغ نشسته بودند و حرف میزدند من به عادت زود خوابیدن ِهمه ی دخترهای خوب، به رختخوابم رفتم، پتو را روی سرم کشیدم و خواستم که بخوابم اما نمیدانم چی شد که یکی از موهای ابروم را برای اولین بار کندم. تو بگو انگار دری از بهشت به من باز شده باشد. دومی را کندم. ته مو گرد بود. از ریشه که در می آمد حس میکردم چیز از بدنم آزاد میشود. دیوی بیرون می آید. چطور میتوانم آن همه دیو را توی بدنم نگه دارم؟ شروع کردم به کندن. آن شب تا ساعتی که یادم نیست ابروهایم را کندم. صبح که بیدار شدم از تمام آن همه موی ابرو، تنها چند دانه از تاج ابرو باقی مانده بود. آن روز صبح دیگر نمیدانم چه شد. فقط صورت خشمگین مامان یادم است و سوالی که نمیفهمیدم چطور باید جواب دهم «آخه چرا اینکارو کردی محیا؟» کلاس اول بودم. نمیدانستم چطور با آن ابروها مدرسه بروم. به مدرسه دروغ گفتم که رفته ام جلوی گاز ابروهام سوخته. مامان تا یک ماه جای ابروهای خالی ام را با سورمه سیاه میکرد. اما بچه ی شش هفت ساله توی مدرسه مگر چقدر رنگ روی ابروهاش دوام می آورد؟ تا آخرین زنگ سیاهی از ابروهام میرفت. احساس شرم میکردم. فکر میکردم الان همه میفهمند ابروهای من جلوی گاز نسوخته، و این خودم بوده ام که تک تکشان را کنده ام. دقیقا از آن روزها یک عکس سه در چهار دارم. عکس ِجشن الفبای آخر سال. کلاه آبی فارغ التحصیلی روی سرم است. ملکه ای با تاج موفقیت روی سرش، اما با ابروهایی نصفه و لبخندی کند روی لب ها. ملکه ای زخمی. پادشاهی لنگ. هفائستوس.

توی خواب هم، گویی برگشته ام به غریزه ی کهنه ی زخم بر خود زدنم. کندن ِچیزی از خودم. در آوردن دندانم از ریشه. دندانم را توی دستم دیدم و با وحشت شروع کردم به دویدن به سمت در خروجی. نمیدانستم با این قوز بالا قوز چی کار کنم. باید تا دیر نشده دندانم را ببرم تا سر جایش بزنند، اما من باید بروم پیش مامان. دندان را میخواهم چی کار؟ بالاخره بعد از اینکه دست و دندانم را شکستم، بعد از اینکه آسیب ِ به خودم به اندازه ی کافی بزرگ شد، درهای دانشگاه به رویم باز شد. با دست راست چسبیده به بدنم، دندان ِ وصل به ریشه ی توی دست چپم، بی آنکه بتوانم فکر دیگری کنم دویدم سمت ماشین ها تا مگر توی این زمان ِباقی مانده که البته میدانستم دیگر نمانده، اسنپ پیدا کنم و بروم بیمارستان. در همین حین یکی از استادهای خانمم را دیدم که همراه با یکی از همکلاسی های دانشگاه، کوثر، جلوی من کنار هم راه میروند. خیلی ریز و آرام و در گوشی درمورد مامان حرف میزدند. استاد خانم به کوثر گفت:" به نظرم طفلک مامانش خیلی گناه داره. آخه چرا یه آدم باید انقدر درد بکشه؟ به نظرت بهتر نیست که خودشون مامانشونو بکشن؟ مگه چقدر آدم تحمل درد داره. خودش راحت میشه." کوثر جواب داد:" آره خیلی درد میکشه. به نظر منم بمیره بهتره. حداقل درداش تموم میشه." یدفعه فهمیدند من پشت سرشان هستم. وایسادند. کوثر همین که جمله ش تمام شد برگشت رو به من و گفت:" نه محیا؟ تو موافق نیستی؟" من از کوره در رفتم. میخواستم همانجا سرشان را بِبّرم. چطور جرات کرده بودند درمورد عزیزترین موجود زندگی من اینطوری حرف بزنند؟ ناگهان توی صورتشان داد زدم :"خفه شید عوضیا. شما چه میدونید مامان من کیه." با خشم و هق هق گریه از کنارشان رد شدم و دویدم سر خیابان مگر ماشین پیدا کنم .. 

تمام تنم میلرزید و اشک گوشه ی چشمانم بود.
از خواب پریدم.

 

* جنون کندن مو. اختلال کندن موی ِوسواسی.

+ چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱ | 15:50 | محیا | 

«خلاصه که برگردی آش همینه و کاسه همین. اگه فک کردی مثل این آدمای بدبخت قراره یه عمر زندگی لجن زناشویی رو ادامه بدیم، سخت در اشتباهی. من اصلا تو رو برای همین بازی های روانی میخوام. من تو رو برای روانت می خوام. اصلا بدنت هم از روانت میاد. جهان عشق است و دیگر زرقسازی، همه بازی ست الا عشقبازی. من میخوام تو رو به گا بدم و تو منو به گا بدی. بیا همو به گا بدیم.» _س.

+ دوشنبه ۶ تیر ۱۴۰۱ | 18:13 | محیا | 

دیروز به س. میگفتم برای کسی که شغلش نویسندگی نیست، داشتن یک کار روتین هر روزه فرصت خوبی ایجاد میکند تا ذهن منظم شود برای نوشتن. منظورم از این کار روتین هر روزه شغل است. یک کاری مثل کارمند ِاداره ی بیمه بودن. مثل کافکا. مثل من ِمفلوک که دوازده ساعت در این مجتمع سلامت مینشینم و اگر خیلی خوش شانس باشم و شلوغ شود نهایت بیست تا مریض میبینم. نوشتن در یک روتین ِمشخص هر روزه، بخصوص وقتی کاری که انجام میدهی چالش ذهنی یا هیجان عجیب و غریبی ندارد، توی سیر بهتر نوشتن خیلی موثر است. فکر میکردم که چقدر باید بنویسی و زمین بخوری و دوباره بلند شی تا چیزی ازت دربیاید. دیروز با س. درمورد کافکا حرف میزدیم. من میگفتم کافکا سمبولیسم است. به این معنا که وقتی چیزی را آنجا در دنیای او میخوانی مجبور میشوی به تاریخ و حوادث مربوط به زمانه اش برگردی و فکر کنی. چیزها را ارجاع بدهی. س. میگفت به نظر من قضیه حتی از این هم جدی تر است. داستان ها و نوشته های کافکا انقدر به بنیان و ریشه وصل است و انقدر حرف اصیل دارد بزند که حتی از آینده حرف میزند، سرچشمه است، همان جنس اصلی و آرکی تایپ است، که بقیه ی چیزها از آن اصل نشئت میگیرند و به آن برمیگردند و با آن تفسیر میشوند. دیدم درست است. یادم افتاد به داستان «هنرمند گرسنگی» کافکا. چقدر آن داستان را دوست دارم. س. دو سال پیش با صدای خودش کل داستان را برایم خواند. و بعد به داستان «مسخ/دگردیسی» فکر کردم که هفته ی پیش بالاخره ده سال بعد از خریدش، خواندمش. دیروز به س. میگفتم که من جهانی را که کافکا خلقت میکند دوست دارم. خیلی تازه و جدی است. اما فکر میکنم اگر من میخواستم داستان گرگور زامزا را بنویسم جور دیگری میشد. دوز رمانتیسم و پرداختن به جزئیات در من بیشتر است. احساس نیاز من برای نوشتن، احتمالا خلقت شخصیت ها و در انتها داستانی ست که در آن آدم ها با مفاهیمی بزرگ از عواطف انسانی/پرسش های فلسفی در بستری از عواطف خیال انگیز و آرمانی حرکت کنند. شاید من نزدیک تر باشم به داستانی از کتاب «سفر ناگذشتنی» غزاله علیزاده، به «ملکوت» بهرام صادقی یا به «قطار شبانه ی لیسبون»ِ پاسکال مرسیه. بخصوص این آخری را یادم هست که چهار سال پیش با چه گیر و دار سودازده ای خواندم. «گریگوروس» استاد زبان شناس ِمیانسالی که در یک سیر و سلوک شخصی تمام زندگی اش را ول میکند و به لیسبون دنبال نویسنده ی کتاب کوچک و مرموزی میرود. نویسنده ی کتاب «آمادئو پرادو»؛ پزشک، مبارز، و نویسنده ایست که در آتش چرایی و چگونی هستی میسوزد و با نوشتن تنها آن یک کتاب کوچک از اندیشه های ناآرام خود، گریگوروس را به دنبال کشف راز زندگیش به دنبال خود میکشد. کتاب پر از ریزکاری های ناب است. مثل کتاب «خیر النساء» قاسم هاشمی نژاد. مثل خیلی از کتاب های عجیبی که خوانده ام و طعم آن تا ابد در دهانم مانده. 
به س. گفتم اگر من داستان «مسخ» را مینوشتم احتمالا گرگور را درگیر داستان ماجراجویانه ی دیگری میکردم. او را از آن خانه می رهانیدم و معنی تمام این دگردیسی را بر او جور دیگری روشن میکردم. به او گفتم فکر کن اگر پروست یا بالزاک داستان گرگور رو نوشته بودند. فکر میکنی چه میشد؟ خندیدیم. او گفت «تو ولی داستان مسخ خودت را بنویس. خوب از آب در می آید.» گفتم شاید. و فکر کردم که تمرین جالبی میتواند باشد. شبیه کپی کردن کار مسترهای بزرگ در نقاشی که جای ویژه ی خود را در آموزش نقاشی دارد. شاید توی این ساعت های بی پایان شیفت های دوازده ساعته خلوت، نشستم و گرگور زامزای خودم را خلق کردم و در انتها او را در خروجی شکوهمندانه از آن خانه رستگار کردم.

+ دوشنبه ۶ تیر ۱۴۰۱ | 11:59 | محیا |