سوپ درست کردم. آلبوم پاییز طلائی دو ِلاچینی را گوش کردم. توی خانه با صدای پیانو کمی رقصیدم. رقص سبک و خیال آور با پیانو. دلم میخواست کسی من را ببیند. حس کردم خیلی زیبا هستم و دوست داشتم این زیبایی را با کسی قسمت کنم. کسی که حضور داشته باشد. رو به روی من روی مبل بنشیند و من را تماشا کند. چینی ها میگویند آن دسته از آدم هایی که در سال خروس متولد شده اند میل به دیده شدن ِزیادی دارند. حتی یک جاهایی بازیگر های خوبی هستند چون از تماشا شدن و اجرا کردن نمایش خوششان می آید. نمیدانم شاید خروس من هم گاهی بیدار میشود. یا به واسطه ی بزرگ شدن در خانه ایست که به خانم ِ اول ِ آن خانه [مادرم]، همیشه به شکل یک معجزه نگاه شده. من هم که خانم دوم خانه بوده ام و اگر فرصتی دست میداده، جانشین ِروانی ِمادر، گویی سالهاست عادت کرده ام به دیدن این الگو؛ کسی در من نگاه کند و معجزه ببیند.
دلم برای او تنگ شد. او تنها کسی بود که میتوانستم بدون هیچ توضیحی فقط ازش بخوام که «بیا» و او هم بدون حتی یک پرسش، بگوید «اومدم» و انقدر سریع راه بیفتد که مسواک و لباسش را جا بگذارد. به حورا گفتم تنها کسی که میتوانستم به پدر بودنش اعتماد کنم، بلوط بود. چون مطمئن بودم با وجود ِخالی از بغض و تعصب و کینه اش، به بچه ها درس آزادگی میداد و بدون اینکه الگویی خاص را _اضطرابی، خشونت، سرزنشگری_ به بچه ها منتقل کند اجازه میداد خود ِخودشان باشند و ببالند. همین مدل بودن و شخصیتش باعث میشد هیچ وقت نگرانی در رابطه با مطرح کردن ِحرفی یا داشتن درخواستی نداشته باشی. میتوانستم از او چیزی بخواهم و او آنجا بود. تا با تمام وجود برآورده اش کند.
از فشار ِاینکه دلم میخواست مهمانی در خانه داشته باشم، کسی پیشم باشد و حرف بزنیم، دو بار در خانه ی همسایه رو به رویی را زدم. زدم که بگم خانم بیا با هم یک چای بخوریم. یک بارم سوپ بردم دم خانه اش. دوست داشتم به کسی نشان دهم که سوپ درست کرده ام. بخور ببین خوشمزه ست؟ اما هیچ بار در باز نشد.
دلم برایت تنگ است آی بلوط.
امروز از خواب که بیدار شدم گلودرد بدی داشتم. به گمانم از شب گذشته که بخاری را روی کم تنظیم کردم، دم های صبح، سر و کله م یخ کرد و سینوس هام بنا گذاشت به شرشر کردن. این شد که با ترس ِاینکه «نکنه کرونا؟» از خواب بیدار شدم. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه باید در جلسه ی آموزشی ستاد حاضر میبودم اما ترسیدم نکند بروم و عده ای را مریض کنم. زنگ زدم به خانم ل. و ماجرا را تعریف کردم. گفت از خانم ک. میپرسم که چه کار کنیم و خبرت میکنم. نیم ساعت بعد، همانطور که مست و خرامان برای خودم صبحانه میخوردم و اصلا نگران ساعت نبودم که هشت و نیم را نشان میدهد، زنگ زد که خانم ک. گفته دکتر بیاید ستاد، پزشک همینجا معاینه اش کند و ببینیم نظرشان چیست. تشکر کردم و در دلم ای به فلانی به خانم ک. حواله دادم چون میدانم مدل اخلاقش چیست. میخواهد بگوید که حواست باشد حتی اگر قرار است نیایی، کسی که تایید میکند، منم. ما هم گفتیم باشه. تو قدرتمند. و رفتیم ستاد. دکترِ مرکز مرد ِمیانسال بانمکی بود. من را به کارشناس روان، خانم ِ آرام و آهسته ای که در اتاق بغل پشت میز سکونت داشت نشان داد که دکتر محیا پزشک مرکز فلان است. خانم ِآرام هم لب به خنده گشود که من سالها کارشناس روان آن مرکز بودم و خیلی پرسنل خوبی دارد. به خنده تایید کردم و خیال کردم حتما احترام است که از روی صندلی نیمخیز هم بشوم. اما نمیدانم چرا اصرار داشتم که کیف و بالاپوشم را هم همچنان روی پا داشته باشم. درحالت نیمخیزی یک ور حواسم به لبخند ِخوب تنظیم شده ام بود که حسن نیتم را برساند و یک ور دیگر حواسم به کیف و لباس ِ ولو شده بود که با یک دست سعی داشتم مهارش کنم و هر آن نزدیک بود پخش زمین شود. انقدرمشغول به احترام گذاری بودم که فراموش کردم ماسک روی صورتم نشسته و آن لبخند ِگشاد ِ دلربا، اصلا دیده نمیشود! همانطور بین زمین و هوا، به چگونگی مرزهای احترام گذاشتن فکر میکردم که خانم آرام اظهار خوشحالی و رفت. من هم راحت شدم و زاویه ی خمیدگیم را روی صندلی رها کردم و آن کیف و لباس ِمسخره را که در آن وضعیت مایه ی آبرو ریزی و وبال گردن بود کنار دستم چپاندم.
دکتر ِمیانسال ِبانمک حلقم را نگاه کرد. گفت ترشحات پشت حلق داری و گویا سینوس هات باد خورده. نگفتم که خودم هم از اول میدانستم و فقط میخواستم راهی پیدا کنم که چند روزی توی خانه ولو شوم. پرسید چرا زبانت شکاف شکاف است؟ گفتم دکتر فَمِلیال است. نگفتم ارثی ست. گفتم فملیال. که یعنی هر دو پزشکیم و بیا به زبان خودمان حرف بزنیم. از قضا همان یک کلمه را از پشت ماسک نشیند. و پرسید چی؟ مغموم شده گفتم ارثی دکتر، ارثی. گفت آها. من فکر کردم شاید مزاجت گرم است. این را گفت و نمیدانم من زیادی سرم باد دارد یا چی اما یکطوری نگاهم کرد که یعنی ای شیطون. پس گرم و تری! دیدم عجب بساطی ست. جای تعلل بیشتر نیست. گفتم اتفاقا نه دکتر. من سرد و خشکم. و توی چشم هاش زل زدم. در بازگشت نگاهی که از چشمهاش به صورتم ریخت تاکید کرد که هیکلت هم به سوداوی ها میخورد. آنجا بود که اگر میتوانستم پیرهن میدریدم و نعره سر میدادم که آی دکترمیانسال! تو قرار بودمثل چهره ات فقط یک ذره بانمک باشی و استعلاجی ما را بنویسی برویم پی کارمان! نه اینکه در چند و چون زوایای هیکل ِ بنده علوم ِخاصه ی طب سنتی ات را تمرین کنی!
القصه،
بعد از خوردی فحش و ناسزا به سران مملکت بابت شرایط ایجاد شده، و تاکید بر طب سنتی و لزوم استفاده از آن در طبابت، گفت دکتر جان چیزی نیست ولی یک امروز را استراحت کن. تمام قد تشکر کردم و برگه را گرفتم به فرار.
خواندن اثری کم حجم اما زیبا و مهم درباره ی میکل آنژ اتفاق خوبی بود. درواقع یکی از اتفاق های خوبِ آن روز غریب توی کتابفروشی نشر ثالث بود، آن هم بعد از دو ساعت پیاده روی از خیابان مدنی تا کریمخان و خوردن لاته ی گرم روی نیمکت، در کنار بلوط با اندک سرمای هوا و خیال و خیال و خیال، که اتفاق افتاد. آن روز چهار ساعت تمام باهم قدم زدیم. بعد از مدت ها. وسط پارک کوچک تقاطع طالقانی نشستیم و آرام آرام روی نیمکت در هم حل شدیم. آنجا بود که گفت به رفتن از ایران جدی تر از قبل فکر میکند و من چیزی توی دلم ریخت. چه احساس سبک و نزدیکی به او داشتم. بعد از مدت ها احساس کردم هوا وارد ریه هایم شد و نفس کشیدم. نفس کشیدم.
قصدم میکل آنژ بود اما نرم نرم در اقیانوس آرام ِاو سُر خوردم.
به هرشکل این روزها در ساعات خلوتی ِمرکز، میکل آنژی که حالا آخرهای کتاب، هشتاد و هشت سال عمر کرده و بعد از گذراندن سال ها رنج و تلاش و تحمل کردن سبکی تحملناپذیر هستی، تا دو سال دیگر چشم از جهان میبندد، همراه من است. میکل آنژ، مجموعه ای از طبایع متفاوت، که بخش مهمی از تاریخ هنر ایتالیا را به دوش خود میکشد و قد خم نمیکند.
کتاب را رومن رولان ِزندگینامه نویس نوشته. البته دید او و قلم توانمندش، اثر مهمی خلق کرده اما در مقایسه با کار و تحقیقی که روی زندگی بتهوون انجام داده، به نظرم وسعت کمتری دارد. علت آن نمیدانم چیست. شاید چون زندگی میکل آنژ کمتر از بتهوون گستردگی حوادث داشته که با توجه به شخصیتی که داریم از آن حرف میزنیم، یکی از بزرگترین افراد تاثیرگذار دوره ی رنسانس ایتالیا، به نظر منطقی نمیرسد. و جدای از آن، دوره ای که از آن حرف میزنیم، دوره ایست با بینهایت اتفاق از انقلاب ها، جنگ ها، دوره ی جولان پاپ ها و قدرتمندی تاریک ِکلیسا. اما به هر تقدیر، خواندن این کتاب را به کسانی که بخصوص به تاریخ هنر علاقه دارند توصیه میکنم.

David Statue, by Michelangelo 1501-1504.
فکر میکردم به حورا بگویم که رابطه با او برایم شبیه رابطه ی پیرمرد و پیرزن فیلم Saraband است. کسی که بعد از چندین سال دوری و بیخبری، سر هشتاد سالگی میتوانم شب از ترس طوفان و رعد و برق، با بدنی لخت و چروک به درون تخت خوابش پناه ببرم و یگانه شوم.
متکا روی تخت به همان شکل کجی که آنحا رهایش کرده باقی مانده. دو روز است که به خانه برگشته ام اما دست به متکا نزده ام. دلم به هوای زمانی ست که روی تخت دراز کشیده و پیرهنم را بو کرده. کاری که من امروز کردم. پیرهن و شلواری که به لبه ی تخت آویزان کرده بود را به سینه فشردم و بوییدم. بوی تن او.
لباسم را عوض کردم و روی مبل تکی کنار پیانو نشستم. از آن بالا به پایین مبل دونفره نگاه کردم. جایی که او نشسته بود و از این فاصله حرف زدیم.
تو این کلمات را میخوانی و من حس میکنم ..
چی حس میکنم؟
با یقین مرگ و فناپذیری دوستت دارم. با همان یقینی که تمام اجزاء هستی به این دو نیروی عظیم وفادارند. وقتی به تو فکر میکنم، احساس یگانگی با جهان به درون قلب ِگشاده ام میریزد. با توست که قلبم گشاده میشود.
من انسان متزلزلی هستم. چشم هایی از روح من همیشه به حرکت ِدیگران ِبیرون از خودم خیره ماندهاند و عاجزانه از هر رهگذری که در حوالی وجودم قدم برمیدارد، در خاموشی ِاضطرابآوری، اجازهی زندگی کردن و بودن میگیرد. من در این روح ِمتزلزل، آرام گرفته ام و دیگر از جوش و خروش و آتش افتاده ام. برای همین است که جسارت ِانتخاب ِتو را ندارم. واقعیت تو و حقیقت ِما، در ذهن ترسان ِمن، عظیم تر از توان من است. با این حال، اگر در پیشگاه هستی، و در دامان دستان سبز تو پذیرا باشد، اگر در سکوت و دوری، طنین ِصدای خاموش من به تو برسد، همانطور که صدای ویولون یک سونات از باخ که همین حالا گوش میکنم و قلبم را گرم کرده، بعد از قرن های طولانی به اعماق وجودم رسوخ میکند، اگر همه ی این عوامل سرجای خودش باشد و اگر تو، توی پاک و آزاده، عشق ِمن را قبول کنی، از میان جاده های دور، و خیابان های شلوغ و از میان این دقایقی که دستم به تو نمیرسد؛ دوستت خواهم داشت. تا ابد.
برای تو و خیال ِخندههای نرمت.
توی خانه ی خودم هستم. اولین نوشته ایست که از اینجا روی بلاگ پست میکنم. رو به روی دشت ِ زیبای جلوی خانه ام نشسته ام و به انتهای کرتبندی های زرد و سبز نگاه میکنم. نور قشنگی همه جای خانه را غرق کرده. آسوده ام. از روی میز شکلات پرتقالی میخورم. صدای بچه های خانه ی کناری از توی حیاط می آید. خوشحال و راضی اند و دنبال هم میدوند. دیروز تا ده شب توی مرکز شیفت کرونا بودم. وقتی به خانه رسیدم با آرامش خوبی حمام کردم، شام خوردم، خانه را تمیز کردم، ویس استاد گوش دادم و روز قشنگ و شلوغم را با خوابی خوش توی تخت نرم و بزرگم به پایان رساندم.
فکر میکنم این خانه خیلی بهتر از چیزی میشود که فکرش را میکنم. شبیه معبد و آرامشگاه من است. با این همه نور و باد و روشنی و وسعت دشت ِمحبوب ِجلوی خانه ام. فکر میکنم روزهای بیشتری که بگذرد، اینجا تبدیل میشود به بخشی از من.
نشسته ام پشت این میز گرد چهارنفره ی خوش رنگ. به سال پیش اینموقع فکر میکنم. این روزها مشغول میم. بودم و خیال پاییز در کوچه های نیمه-خنکِ انقلاب و پارک لاله لا به لای قدم هایمان بود. مهرماه بخش داخلی بیمارستان هوایی بودم. روزهای زیادی بیمارستان نمیرفتم. چه خوش میگذشت. سال پیش اینموقع هیچ نمیدانستم در زهدان جهان چه زاییش های شگفتی در انتظارم است. هنوز با عرفان کیهانی آشنا نشده بودم. الف را نمیشناختم. و من، کس ِدیگری بودم.
از اینکه هر سال، از هر تاریخی که آن یکسال را حساب کنم به نقطه ای میرسم که فکر میکنم حالا میدانم زندگی واقعا چیست و تا قبلش نمیدانستم، خیلی شگفت زده ام. و عاشق همین ویژگی زندگی هستم. خدایا، شکر.
امروز دوازدهمین روزی ست که طرحم شروع شده و در این مرکز مشغول به کار هستم. ترجیحم این بود که سرپرست مرکز نباشم. حوصله ی آن همه بوق و کرنا و دولا راست شدن و جلسه و آمار و ارقام نداشتم. من همیشه دنیای کوچک ِخودم را میخواهم که ابعاد وسعتش، از جای دیگری غیر از آنچه قابل دیدن برای دنیای بیرون است، اندازه گرفتنی ست. اگر قرار باشد درجایی مسئولیتی را بر عهده بگیرم، من بهترین رهبر ِردیف ِاول پشت پرده هستم. آن یک نفری که همه ی کارها را درواقع اوست که میکند، اما صحنه ی نمایش را رها کرده. همین سرپرست مرکز نشدن هم مرا گذاشت در مسند ِپزشک ِمسئول کرونا. شده ام پزشک یک مرکز شانزده ساعته.
من چه میخواهم؟
این روزها مختصات جدیدی پیدا کرده ام. روزهایی که خسته اما پر از ذوق بجای اینکه به خانه ی خودم برگردم و شب بخوابم تا فردا دوباره سرکار بیایم، به خانه ی تهران برمیگردم، احساس میکنم مسافر همیشگی جاده ها هستم. نوعی حس ِبی تعلقی غریبی با من است. هیچ جا خانه ام نیست. احساس خانه به آن مفهوم قدیمی را نسبت به خانه ی پدری از دست داده ام. و در جای جدید هم هنوز ریشه نداده ام. اما در همان عصر ها و غروب هایی که به خانه ی تهران برمیگردم، شکل بودن ِهمه مان آنجا، عوض شده. من شبیه مهمان خیلی عزیزی هستم که گویی سالیان سال از وطن دور بوده و حالا با گرد غبار و عشق و دوری، به خانه باز میگردد. برای پدر مادرم اینطور است. مادر با عشق قربات صدقه ام میرود و مرا "گلخوشبو" خطاب میکند که وقتی می آیم عطرم به خانه میریزد. اما برای من چطور است؟ من وقتی از توی یخچال نارنگی برمیدارم و میخورم این جمله در سرم تکرار میشود که "در خانه ی پدری، همه چیز یک جور دیگه ست" و حس ِآرامش غریبی میکنم. در کنار ِآن حس بیتعلقی. مخلوط عجیبی ست. معنای چیزها برایم عوض شده. از دختر ِرویاپردازی که تمام روابط و چیزها در زندگی اش، تضمین شده و پیش فرض بودند و گویی خیال ِنابود شدن یا تغییر ِحالت هیچ چیز را تابحال به مخیله هم نداشته، به دختر واقعبین و حساسی تبدیل شده ام که هر لحظه را دو دستی سفت میگیرم و میخواهم تا آخرین قطره از آن بچشم. دیگر هیچ چیز را با اطمینان خاطر ِخودبینانه ای تماشا نمیکنم.
این نوشته را یک هفته پیش توی مرکز کرونا نشسته و نوشته بودم. ساعتی از صبح که به طرز عجیبی آن روز نسبت به روزهای قبل خلوت بود و هوا عجیب نازک و خنک و پاییز بود. جوی و دیوار و تشنه را میخواندم و مست بودم. بدون ویرایش نوشتم. حالا هم هیچ قصد جلو عقب کردن جمله ها را ندارم. همین بود و همین هست؛
غریب و ساکت با لباس های سرتاسری ِآبی رنگ که تنمان کرده اند در مرکز نشسته ام. به زمان ِگشاده و پهن شده بر هستی فکر میکنم. داستانی از کتاب جوی و دیوار و تشنه میخوانم. باد ِتغییر فصل از امروز صبح وزیدن گرفته. هوای پاییز به تن زمین پیچیدن گرفته. کلمات ِکتاب، کلمه های خود ِمنند. هوایی که برای پاییز انتخاب میکنم. داستان زیبا و خیال انگیز را که تمام میکنم، پای آخرین سطر با تاکید عامدانه ای _گویی یک روز دختری چون من قرار بوده همین شطحیات را با دیدن آن تاریخ بر ذهن براند_ اردیبهشت ۴۵ و کمی پایین تر، خرداد ۴۶. ناگهان کسی بندی را که از جایی به به من وصل است محکم میکشد و من تکانی میخورم. خرداد ۴۶. حوالی این تاریخ، نزدیک ترین اتفاق مهم برای من، نه کس دیگر، زاییده شدن مادرم است. تیر ۴۶. دوازدهم. بند ِمحکمم که کشیده شده، از جای خودم برداشته شده ام و مرا انداختند توی سرزمینی دیگر. ناگهان زندگی خودم را چه کوچک دیدم. یک آدم فاضل و اهل ادب و خیالی، درست یک ماه قبل از زاییده شدن مادر ِمن، مهمترین اتفاق زندگی ام، که تمام مدل ِبود و نبود و انتخاب های خواب و بیداری ام را شکل داده، به سن ِکمال ِخیال و ذهن رسیده و نه تنها این، که با پای پیاده در بیابان ِبی انتهای تبدیل خیال به کلمات آنقدر پیاده راه رفته که کتابی چاپ کرده. درست یک ماه قبل از تولد مادر ِمهم زندگی من، ابراهیم گلستان داستان درختی را نوشته که سوداهای غریبی دارد. و این یعنی چی؟ زندگی ِبی انتها بدون توجه به دردهای بزرگ و خوشی های بزرگ من، عجب بی وقفه زنده و درجریان است. لاکردار چه نقشی بازی میکند. چه تلاشی میکند که من را بزرگترین پدیده ی عالم نشان دهد. اما چه نشسته ام من؟ حتی مادرم هم هنوز نبوده که تمام خیال ها آمده، نشسته، شرح شرحه شده، مانده، باور شده، خاموش شده، فریاد زده شده، کلمه شده و .. تمام شده. همه چیز آمده و تمام شده .. این است، زندگی.
*داستانی از کتاب جوی و دیوار و تشنه، ابراهیم گلستان.
بلاگفا لاکردار هرچند سال یکبار شوکی وارد میکند. از خودم میپرسیدم بعد از دفعه ی آخری که بلاگفا ناگهان از دسترس خارج شد و نصف بیشتر نوشته هایمان را به باد برد، چطور شد که دوباره به آن اعتماد کردم و برگشتم؟ حرفی نداشتم جز "عادت". عادت کرده ام به نوشتن در این فضا حتی با همین شوکی که هرچند وقت یکبار میدهد.