خوب و به قاعده به نظر میرسد. از آن همه ابهام و آن همه تعین دل بهم خورده هستم. س. توی خانه است. روی مبل توی هال نشسته و مثل تمام این یک هفته، کتاب آلمانی سختی از شوپنهاور میخواند. کنار پنجره سیگار میکشد و تعریف میکند که آخرین سفری که با ساره و پویا رفته وقتی داشته از ماشین پیاده میشده ساره خندیده و گفته که س. تو خیلی خوش سفری. این را با خنده تعریف میکند و به سیگارش پک میزند. بوی سیگار حالم را خراب میکند. از سر صبح توی تخت غلت که میزدم و کنار دست ِخالی ام را که دیدم، بوی سیگار تندی توی منخرینم بود. فهمیدم بیدار شده و گیرانده. فحشی دادم و غلت دیگری زدم. با سری سنگین از خوابِ بیش از موعد طولانی شده، در عالم خوابی دیگر ربوده شدم. غلت زدم و بین لحظه هایی کوتاه از دمادم هشیاری و از خود رفتن، بوی سیگار به سلول های ته ریهم رسید.
من پزشک هستم. یک پزشک ِخودبین و بسیار حساس. که از خودش راضی نیست اما تحمل لحظه ای دخالت در کارش را هم نمیکند. من پزشک هستم. شماره ی نظام پزشکی دارم و دفترچه ها را مهر میکنم. من پزشک هستم و بلدم به مردم نکات بهداشتی و سلامت را گوشزد کنم. من پزشک ..
حالم گهمرغی ست. سردرد یکنواختی روی ابروهایم سنگینی میکند. سردردی شبیه به بچه ی لجبازی که روی تابی نشسته و با ریتمی مداوم و کشنده تاب میخورد و صدای خنده های متوقف نشدنی اش گوش را میلرزاند.
از دیروز عصر حالم همینطور است. نمیدانم از چی میخواستم بنویسم. وقت شروع این نوشته اشتیاق ِنیمه تاریک و خورنده ای برای نوشتن داشتم و موضوع ها در سرم معلق بودند و آماده ی دست های من، برای گرفته شدن. اما حالا همچنان که باقی چیزها، دور و غریب به نظر میرسند.
س. میگوید «تو دلت نیمخواد با من برنامه های دور و دراز بریزی. هیچ وقت با من کوه یا سفر نیامدی. اما با بقیه رفتی.» میگویم «این بخاطر تو نیست.» و می آیم توی اتاق و با دود سیگارش تنهاش میگذارم. به حرفش فکر میکنم. میبینم من انگار ذهن بسته و تعریف شده ای دارم. توی ذهنم، همه چی سرجای خودش است. تفریح ها، جابجا شدن ها، تغییر مکان ها، بیرون رفتن و حرف زدن و رفت و آمد ها، کوتاه و مشخص و کم مسافت است. قبلا هم این را فهمیده بودم. در اعماق روانم، همان دختر ِترسیده ای هستم که باید قبل از تاریک شدن ِ هوا، و قبل از اینکه مادرش به او تلفن کند و بگوید زود برگرد و چرا دیر آمدی، به خانه برگردد. «به خانه برگردد» . در خانه بماند. همانجا باشد. هماجایی که باید. همانجایی که برایش «تعریف شده». من شبیه آن مادیان ِ مفلوکی هستم که حتی بعد از باز شدن ِپوزه بند و آن همه طناب به دست و پایش، در ذهن ِتربیت شده و اسیرش، هنوز با همان کیفیتی که تمام سال های قبل به میله بسته شده بوده برای گرد چرخیدن، در آن حلقه ی اسارت و بستهگی میچرخد، میچرخد، دوّار، دایره، مدوّر .. در ذهن ِبسته و بیمار من، منبع قدرت همیشه روی صندلی خود در تاریکی نشسته و از بین تمام خاکسترهای ابهام، بدون اینکه چهره اش پیدا باشد که بفهمم بالاخره این Big Other کیست، بدون اینکه حتی یک انگشت بالا بیاورد، صدای میزند «محیا! مگه بهت نگفتم همون کاریو بکنی که من ازت میخوام؟ بشین همونجا. آفرین دختر خوب.» دختر خوب، دختر خوب، دختر خوب ..
آفتاب طلائی و گرم ِاوایل آبان روی پتوی قرمزِ مخملی تخت افتاده. از پنجره دشت رو به رو مثل همیشه در حالت های متفاوتی که طی روز و شب به خود میگیرد، پهنا گرفته. دشت ِاکنون به خواب رفته ی من، در آفتابی که برخلاف وقتی که روی تخت من بسیار طلائی و تند است و روی او همچون غباری از کرختی پاشیده شده، شاهد احوال من و تمام پنجره هایی ست که نگاهشان میکند؛«ما» .
اشتیاق عمیق من برای تقدیم کردن وجودم به کاری که من را تعریف کند، آتشی ست که من را میسوزاند. آتشی بی ثمر. نه لهیب میگیرد که وجودم را در لحظه ای نابود و خاکستر کند. نه به کمی و خاموشی میرود و من را راحت میگذارد. آتشی ست تنها بهر ِگذاختن و داغ برجان گذاشتن. ردّی سیاه و خوش طرح و سوزان از اشتیاقی که راهی نمی یابد، مسیر نمیگیرد. ردّی در تنگناهای روح. تنها برای رنج کشیدن.
نانِ مقدس
در لیوان ِ رستگاری.
- یادداشتی از پاییز نود و نه.
بهار بود یا تابستان؟ هیچ به یاد ندارم. هوا ابرِ اندکی بود با باد ملایم و بوی کهنه ی آسمان، بر روی زمین. از پیاده روی شریعتی پایین می آمدم. در یکی از خیالهام غوظه میخوردم. گمانم به س. فکر میکردم. دلم سخت برایش تنگ بود. او شبحِ همیشه حاضرِ کناردست من با قدم های آرام و سنگینش همراهم پیاده روی میکرد و من در فکر موهای رها بر پیشانی اش بودم. پیاده رو شلوغ بود. آدم ها با داستان های بینهایت خود از کنارم رد میشدند. جلوتر از من، با چند قدم فاصله، زنی و مردی روان بودند، مرد در حدود اواخر دهه ی سی و زن در ابتدای آن. مرد بزرگ بود. شانه هاش چهارگوش و پهن بود و قدِ بلند داشت. کاپشن قهوه ای جیر با دور دوزیِ پشمِ متراکم سفیدی بر تن، و شلوار لی به پا داشت. موها خوب کوتاه شده و از پشت به مردی شوخ طبع و عاشق میمانست که اندوهی کهنه در اعماق روح دارد. پسربچه ای که در خانه ای اشرافی، سوار بر لیموزین و بین کلاس های زبان و پیانو بزرگ شده اما حسرتی دائمی از مهر ِپدر مادری همیشه غائب، از عمق چشم هاش بیرون میریزد. از پشت سر مرد، تمام این ها را میبینم. فقدانِ بزرگی که همچون درختی ریشه دار و ابدی، در روحش بالیده.
نگاهم از بلندی ِمرد به کناردست راست او چند وجب پایین تر می افتد؛ زن را میبینم، تا وسط بازوهای مرد. نمیتوانم با خیال راحت او را "زن"ای بدانم. چه بسیارند زنانی که دهه ی سوم و چهار و حتی پنجم عمر خود را میگذرانند اما هجده ساله های ابدی اند. او هم یکی از آنهاست. او با هاله ای از "دخترانگی"ِ جاودان، کنار مردِ بزرگ با درختِ ابدی فقدان در قلبش راه میرود. مرد را میبینم که مفتونِ _در فتنه افتاده_ حرکات باریک و همیشه نوجوانِ دخترِ همراهش است. گاهی سرشان را به هم نزدیک میکنند. چیزی میگویند و میخندند. با وجود تمام پیچیدگی هایی که مثل پیله ای ضخیم_از روزهای دورِ گذشته و از سنگینی آینده ای که هرگز نخواهد آمد_ دورشان پیچیده، گویی لحظه ای را از چنگ زمان در آورده اند تا در خیالِ هم، بیاساند. آسودگی و نشاطی کودکانه برفراز سرشان بال میزند. حسی رقیق درست مثل لحظه ی بعد از همآغوشی. همین است. آنها از یک هم آغوشی شیرین و کوتاه در خانه ای توی یکی از خانه های بینهایت ِخیابان شریعتی یا شاید خانه ای کنار رودخانه زرگنده یا قلهک، به هوای ِخوش ِیک عصر خنک، به پیاده روی آمده اند .. و من .. چه خوشم من از تماشای ِاین تک لحظه از بینهایت لحظه های تکرارنشدنیِ بین آن دو.
در آن عصر خنک، زن و مرد را تا سر ظفر همراهی میکنم. من باید مسیر مستقیمم را تا متروی شریعتی ادامه دهم اما آنها وارد خیابان ظفر میشوند، تاکسی میگرند، برای همیشه از جلوی چشم هام دور میشوند و به دنیای خود میروند. درست به یادم ندارم به چه چیزهایی فکر میکنم. مستِ تصویر انسانی ای هستم که تا دقایقی پیش دیده ام. یک شات از زندگانی دو آدمی که هیچ معلوم نیست چقدر به هم پیوند بخورند. و در این احتمالِ اندک، احتمال ِبرخورد من به آنها، حتی کمتر از احتمالِ نخستین، باعث کیف و مستی ام میشود. با همان حس خوش، با آمیخته ای از اندوه و حسرتی که مربوط به نبودن س. است، که نمیدانم حالا کجاست و چه کار میکند، از ورودی متروی شریعتی عبور میکنم. تمام امیال و عواطف ِجمع شده ام، به شکلِ میل پیاده روی بیشتر تا خود سید خندان، در پاهام میریزد. ادامه میدهم ..
من، تماشاگر جهان ام.
- یادداشتی از زمستان نود و هفت.
بالاخره بعد از سالها، راهی پیدا کردم به میل عمیق و کهنه ام؛ کلاس زبان لاتین اسم نوشتم. از هجده اردیبهشت شروع میشود. با دکتر امیرحسین ساکت.
هشت ماه پیش او را پیدا کردم و پیام دادم که ببینم کلاس سطح مقدماتی دارد یا نه. گفت نه. فعلا برای بچه های فلسفه کلاس هست که دو سه ترم از آن رفته. گفت اصلا لاتین را میخواهم چه کار وقتی رشته ام انقدر نامرتبط است. گفتم که من از نوجوانی در عشق سرودهای مذهبی کلیسا، نیایش های پاک کننده ای که همه به زبان لاتین بود غوطه میخوردم. از آنجا شروع شد و بسط پیدا کرد. متن و رفرنس به زبان لاتین نمیخواهم بخوانم. همین که شعر آوازها و نیایش های مورد علاقه ام را بفهمم و بخوانم، برایم موهبتی است. به خنده گفت که اتفاقا چقدر خوب. من هم از این همه درس دادن های خشک فلسفه خسته ام. شاید با هم کمی شعر و آواز خواندیم و تنی تازه شد. و قرار شد اولین دوره ای را که سطح مقدماتی دوباره شروع میشود به من خبر دهد. شد تا همین امروز صبح.
خوشحالم.
Muray Gold - Songs of Captivity and Freedom
*in silence we shout.

Sally Mann, 1992.