دچار تغییرات جدیدی هستم. خوب و بد همیشگی را از دست داده ام و نمیدانم این خودش خوب است یا بد. شب ها دیر میخوابم. صبح ها دیر بیدار میشوم. و هوا و نور در این خانه جریان دارد.
میل زیادی پیدا کرده ام به برگشتن به تنهایی. پادکستی گوش میکنم که در آن از شکل گیری شبکه ی خلاقیت حرف میزند و به نظر میرسد نقطه ی عطف آن در ارتباط آدم ها، حرف زدن با هم و تبادل اطلاعات به شکل غیر مستقیم با گروه آدم ها. جالب است نه؟ فکر میکنم که یعنی پس این میل به تنها بودنم خلاقیتم را خواهد خشکاند؟ آیا باید احساس بدی داشته باشم از این میل ِخبیث چرا که حتی عارف هم، تک و تنها در محضر پروردگار جایی ندارد و ندا می آید که برگرد ای خیره سر مگر فراموش کرده ای که من جمع را دوس دارم؟ و عارف نادم و سر در گریبان میرود که باب ِجدیدی از تعلیمات سیر و سلوک را بنیان نهد و «مع الخلق، الی الله» شود؟ ولی مگر من عارفم؟ چرا باید برایم مهم باشد؟ من عهد بسته ام که همفاز با کیهان سرود سر دهم و حالا که این میل خبیث، این وسوسه ی شیطانی، این خواست ِتنها بودن، در من دوباره پر رنگ شده، آیا منفور زمین و آسمان و فرشتگانم؟ و ناگاه کل ِنقشه ی خلقت را بهم ریخته و گند میزنم به آن لحظه‌ی باشکوه که ملائک در گوش خدا غرغر میکردند که «او را (همین آدمیزاد را) در زمین قرار میدهی در حالی که فساد ها میکند و خون ها میریزد؟» و خدا که برمیگردد توی صورتشان پوزخند میزند که «من چیزی میدانم که شما نمیدانید!»، آیا واقعا همینقدر گناهکار میشوم و گند میزنم به همه ی نقشه ی خلقت؟

بیشتر از این نمیتوانم اراجیف ببافم.
مغزم همینقدر پر از اراجیف است.
بله، تنهایی. تنهایی ..

+ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰ | 16:40 | محیا | 

حرف هایی برای گفتن. برای شنیدن. 
شنونده ای برای زندگی. 
گوینده ای تا ابد.

+ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ | 21:0 | محیا | 

قوی سپید را کشتن. به قوی سیاه تبدیل شدن. 
تاریکی ام را چطور زندگی کنم؟
تاریکی. تاریکی من.
تاریکی ِخانوادگی و موروثی. سایه ای بلند و سرد زیر ِدرخشندگی کورکننده ی تمام کودکی و جوانی. تمام عمر گذشته بر یک خاندان. من سرگردان ِاین تاریکی ام. من وقتی این کلمات را مینویسم بسیار سرگشته ام. هیچ کس نخواهد فهمید در روح من، شعله ای سوزان چطور وجودم را از هم پاره پاره میکند. من به این تاریکی احتیاج دارم. من این تنهایی را به دوش میکشم. من دیر میخوابم و سردرد را تمام طول روز حمل میکنم. من هیچ جا نیستم. چطور جایی باید باشد اینجا؟

رنجی که من میبرم، برابر است با چاقوی بزرگی که در نخاع مادرم شبانه روز فرو میرود. من ضجه میزنم. صدایم از دردِ وحشتناکِ آرنج دست چپ پدرم بیرون میزد. و لای مهره های کمرش تیر میکشد وقتی برای پانزدهمین بار مامان را از روی تخت بلند میکند و روی دسشویی میگذارد. من درد ِلای تمام استخوان های آنهام. من چیزی جز درد نیستم. دردی خاموش و کشنده. من طبق دستور، عالی، کامل، من خاموش و طبق دستور. دردم را لای بدن آنها میکشم.

تاریکی من، روحم گمشده. من هیچ جای این زندگی پیدا نخواهم شد. خسته نیستم. من این هزارتو را خوب میشناسم. من بار دیگر تحمل یک اپیزود دیگر از این نوسان خلق را ندارم. میدانم که چیزی در راه است و من شکسته ام. من از تمام مهربانی ها بیزارم. باید کسی را بکشم. میخواهم لبی را بگزم و دستی را بخراشم. میخواهم بد باشم و جواب هیچ کس را ندهم. من چطور نجات دهنده شدم؟ تاریکی من چرا خاموش شده؟ من این همه درخشندگی را نمیخواهم. سایه ی بلند من، رنجور است. سایه ی خاموش من، طفل نارس ِمن. به رحم ِخودم بازش میگردانم و او را دوباره تغذیه میکنم. سایه ی بلندبالای من. اگر ببالد و خون مرا بخورد، زیبایی متولد میشود. 

چقدر غم انگیز.

+ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰ | 0:55 | محیا | 

خانه ی جدید بالاخره از آن من شد. 
این روزها سرگردانم و مثل همیشه بی قرار. رنج ِبیماری مادرم زیاد شده. و من دیگری نجات دهنده ی او نیستم. اوست که تنها در برابر بیماری ایستاده و مدام میخواهد رنج ِناتوانی اش را به جایی بیرون از خود بی آویزد. عزیز ِدردمندم. کاش میتوانستم همه ی دردها را از شانه هایش بردارم و روی شانه ی خودم بندازم. کاش میتوانستم پدرم را که بخاطر نگهداری از مادرم بیست کیلو وزن کم کرده تا ابد روی چشمانم بگذارم و برای او باشد که شب ها رویا ببینم. رویای شیرین رهایی. سلامتی. خنده. سفر. با هم بودن. رویای ِزندگی.

+ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰ | 23:12 | محیا | 

دلم میخواست کتابی بنویسم همچون کتاب «کوندرا» و در آن رابطه ی پیچیده ای را چون تراشکاری که بلور را در دست های خود بچرخاند و با وسواس و ظرافت در زوایای آن نیک بنگرد، در دست بچرخانم و از پراشِ نور به رنگ هایی هزار، حیرت کنم و باز پیش بروم. رابطه ی پیچیده همچون رابطه ی «توما» و «ترزا». آنطور که درخور ِپیوند ِعظیم ناخودآگاه های زنی و مردی ست در وقت ِمحکومیتشان به عاشقی. در اجبارشان به گره خوردن به یکدیگر. 
اگر میتوانستم بنویسم، داستان خوبی میشد. میدانم.

+ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰ | 23:6 | محیا |