حالا که رفتی و آزاد شدی توی کهکشانا مامان،
بهم بگو به خورشید سر زدی؟ به راه شیر رفتی؟ حالا رها برمیگردی پیش من دوباره ولی اینبار درحالی که قطره هایی از مشتری تو موهاته ..
نشستم اینجا. روی این کاناپه ی بزرگ تو اتاق ِپانسیون ِبیمارستان بوعلی، مریوان. بعد از شیفت اول شب و دیدن صد و بیست تا بیمار. من توی چند روز گذشته، گر گرفتم. بالا رفتم و پایین اومدم. یه چیزی عجیبی تو وجودم آزاد شده. چطور ازش حرف بزنم؟
همیشه فکر میکردم برای اینکه به کاری دست بزنم، باید فقط یک حس داشته باشم. و اینو یکپارچگی میدونستم. تمام وجود در خدمت یک چیز، یک حس، و بعد، دست به عمل زدن. ولی دیدم که چطور زندگی اینطور کار نمیکنه. آدمیزاد مخلوطی از هزاران لحظه ست که طیفی از هزاران حس رو با خودشون میارن. و دقیقا همینه که آجرهای انسان رو روی هم میذاره و اونو بنا میکنه. باید با همه ی این مخلوط جلو رفت و بهترین تصمیم و گرفت و دست به عمل زد. این کشف و درک برای من خیلی جدید و عمیقه. حس میکنم به یه سرزمین جدیدی رسیدم. دارم هر لحظه زنده میشم. دیگه هیچ حسیو با شرم اون تو نگه نمیدارم. آزادی، چه طعم غریبی داره .. دو دستی چسبیدم بهش و با چشمای باز دارم توش نگاه میکنم. این چیه؟ اینکه میبینم چیه؟
__ عشق شادی ست
عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمیزادی ست ..
چیزی پیدا شده. نیرویی بیرون اومده. نمیدونم اون چیه. ولی ناگهان حس میکنم من شایسته ی زندگی کردن و دوست داشتنم. تمام سناریوهای قدیمی از کشمش ها، شرم ها و احساس گناه ها. من دلم میخواد جایی باشم. به جایی تعلق داشته باشم. و دارم. ناگهان، میبینم که میتونم دوست داشته باشم و بذارم دوست داشته بشم. بدون قید و شرط. بودن احساس گناه. بدون فشار. و نه فقط این. من انقدر باهوش و زیبا و محشرم، که میخوام/میتونم تمام تلاش ِزیبای روحمو بذارم پای چیزی در زندگیم که با اون به هیجان میام/میترسم/گرگرفته میشم/ میشورم/ و سختیشو میتونم تحمل کنم (؟). چیزهایی اتفاق افتاده. ناگهان. انرژی ای رها شده. میتونم healing باشم. میتونم بدرخشم و چرا نباید؟ به روش خودم. با استعداد خودم و با منطق و قضاوتم؛ روانکاوی.
خیلی خیلی خیلی کم میتونم باشم، اگر تمام اون نیروی حیات ِفشرده شده در خودمو که ذره ذره ذره، در تمام این سالها جمع شده و زیسته نشده رو، تنها در شرمم پنهان کنم و بین حلقه های مقدس تکرار، به هدرش بدم. میدونی چی میگم؟ من اونو میخوام. یه چیزی جرقه آور. در روحم. و من همین الان دارمش. چطور ندیده بودمش. من نیاز به چیزی ندارم. من به همه شون نیازمندم ولی وابسته نیستم. این داستان من نیست. به خورد خودم دادم. من زیبا بزرگ شدم. باشکوه زخم خوردم و حالا همه ی اونا اینجان تا زندگی منو پر نور و روشن کنن. من انتخاب میکنم که کدومشون داستان منو تعریف کنن و چطور تعریف کنن. من اون جرقه رو میبینم. تمام زخم ها و عشق هایی که از اون دو خدای بزرگ جرعه جرعه به وجودم ریخته، و من حالا اینجام. من همه چیو میدونم. من آفتابم. من نورزیبای پر حیات مامان، و عشق و معنویت بی پایان بابا رو دارم. و خودم، ترکیب تازه ای هستم بر این جوهره ی هزاررنگ. من می پراشم. چنان که نور از بین اتم های منشور. منشور من اینجاست. نور تک رنگم بالاخره تابیدن گرفت. توی تمام این دو هفته ی فشرده. توی این روزهای دور و نزدیک. من دیگه آدم ها رو مانع ندیدم. برای یک لحظه. عشق ها رو خفه کننده ندیدم. جدایی ها رو دلیل فروپاشی ندیدم. من همه رو کنجاویِ روح بازیگوشم دیدم، در مسیر. در سفر ِدرخشنده ام. تاریک و درخشنده ام. در سفرم. من در سفرم. مگه میشه تا ابد یک جا مونده؟ من درخت و میز و کتاب نیستم، که وقتی همونجا ولشون میکنم، بیست سال دیگه همونجا پیداشون کنم. چرا باید بمونم وقتی نمیخوام بمونم؟ چرا باید جون بدم وقتی میخوام زندگی کنم؟ من نه میمیرم، و نه میمونم. من میرم و زنده میمونم. من همه چیزو به پرسش میگیرم. و دست به عمل میزنم. ترس هایی هست. چیزهایی رو از دست خواهم داد و هرگز بدست نخواهم آورد. چیزهایی رو بدست خواهم آورد و هرگز از دست نخواهم داد. و این بین، جریان عجیب زندگی. این همون جرقه ست. بودن من. و من باهوشم. پر از تردید و ندونستن. پر از کنجکاوی و دیکتاتوری. و این زندگی همینجاست. درست چند قدم مونده به لمس انگشتای من. حس لمسش رو از فاصله ی نزدیک، حس میکنم. لمسی مرتعش. مقدس. سوزان. نزدیک. غم آور. پر امید.
زنده باد آزادی.
* «خودم را میسفرم»، عنوان کتابی از نشر قطره، مجموعه دفترهای روانکاوی جلد یک، مصاحبهی ساموئل دوک با ژولیا کریستوا ترجمه ی توفان گرگانی./ از پیشگفتار ژولیا کریستوا بر کتاب؛ [عنوان فرانسه ی کتاب «خودم را میسفرم» در زبان فرانسه شامل پیچشی غیرقابل ترجمه است. به زبان فرانسه نمیتوان گفت "خودم" را "می" سفر "م"، حال آنکه میگوییم "خودم را بیدار میکنم"/ "خودم را میشورانم"/ "یا خودم را میآزادم".]
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت ..