نازنینم،
بالاخره تو سیزده روز پیش، رنجگاه زمین را ترک کردی و با رفتن تو «دیو من آزاد شد و اژدهای گناه در ظلمت جانم از خواب برخاست.»*
از وقتی بیماری تو شروع شد، از پانزده سال پیش، روند ِکند و کشنده ی از دست دادن تو برای من شروع شده بود، اما از سه سال گذشته در این پانزده سال شوم، من ذره ذره فقدانی مرگ آور را تجربه کردم که مانند آن را هرگز در زندگی نخواهم چشید. خیلی وقت بود که دیگر تو را _ملکه ی زیبا و درخشانم را_ تاج به سر بر بلندای موجودیتم نداشتم، اما جسم نازنین تو همچنان دراز کشیده بر تخت بیماری و چشم به راه احتضاری آرام؛ بر تخت ِحکومت زندگی من فرمانروا بود. و حالا من آخرین نمادم از زندگی، و دلیل غایی اتصالم به ارکان این جهان را هم، از دست دادم و به راستی زندگی دیگر برای من وجود نخواهد داشت.
لحظه به لحظه ی این روزهای غریب، خوش تر داشتم که مرده بودم و این روزها را نمیدیدم. اما چیست این حیات ِبی مروت بی رحم؟
آنقدر جسارت که لازمه ی پی و ریشه ی دختر جوانی ست تا حیات از خود بِبُرد، در من نیست. ننگ باد. اما امیدم قطع نشده که چنان دو تن از مردان بزرگ تاریخ _رولان بارت و بهرام صادقی_ آنطور که داستانشان را جهان میشناسد که تنها یک تا دو سال بعد از مرگ مادران محبوب و عزیزشان زنده بوده اند و از بخت بلند به مرگی غیر از دست خود مرده اند، بخت هم به من رو کند و به ضرب ماشین یا گرفتگی رگی در قلب، دست از این جهان ِمتعفن بشویم.
به امید.
* [ و آن روز را به یاد می آورم که مادرم را از پشت پنجره ای میدیدم و او در سرمای خفیف صبحگاهی می لرزید و من با خود می گفتم: آیا این او است که این چنین لاغر و نحیف شده است و در این هوای لطیف شانه ها خم کرده می لرزد؟ و می دانستم که او سرانجام خواهد مرد و گریزی و چاره ای نیست و مرا تنها خواهد گذاشت و این مقدر است. و بر خود گریستم، زیرا مادرم را زیادتر از ستاره ها و آب ها دوست میداشتم. او مایه ی همه ی خوبی های من بود و با رفتنش دیو من آزاد شد و اژدهای گناه در ظلمت جانم از خواب برمی خاست و من میدانستم، این ها را نیک میدانستم.
... و آن روز را که ناگهان از ترس مرگ برخاستم و نمیدانستم چه باید کرد و اضطراب با دندان های سبعش قلبم را می مکید و من نیمخواستم بمیرم و می اندیشیدم که آیا باید به زیر خاک بروم و چرا؟ و شبی را که با پدرم و دوستانش بر اسبهایشان سوار شدیم تا به شکار برویم و چهره ی مردانه ی او در سرخی نور سیگارها عبوس و تلخ بود و فرمان داد که آماده باشیم و به من گفت «پسرم» و من ناگهان وقتی در خود احساس کردم که نزدیک بود فریاد بزنم و خودم را از اسب بر زمین بیندازم و دست های خشن پدرم را ببوسم و التماس کنم و بگویم که نمیرد و زنده باشد و همیشه زنده باشد و نگذارد که مرگ بر من چیره شود و مرا هم زنده نگاه دارد، زیرا میدانستم که پدرم سرانجام خواهد مرد و این لحظه را دیگر نخواهم دید و چهره ی او هرگز در سرخی نور سیگارها عبوس نخواهد بود، از این پس، و بلکه در روشنی بیحیای روز و یا در سپیدی حاکسترین سحر، و دانستم که همه چیز طعمه ی مرگ است و به یاد می آورم که باز هم آن صدای خفه ی پرطنین را در درونم شنیدم که به نام صدایم زد و فرمانم داد که باید این لحظه ها را جاویدان کنی که دیگر بازشان نخواهی یافت و این رفت ها را منجمد سازی که همیشه به یادگار داشته باشی .. و من گوش به فرمان بودم و او گفت: «باید بسوزانی، بسوزانی و رنج بدهی و بکشی.»] __ کتاب ملکوت نوشته ی بهرام صادقی، ص چهل و دو و چهل و سه.

Albert Watson, Charlotte, Torso, New York City 1988.
آیا ورود به بیست و نه سالگی برای من، سال ِدیگری خواهد بود؟
دارم از بهرام صادقی میخوانم. کتابی که محمدرضا اصلانی نوشته به اسم «بازمانده های غریبی آشنا» اقتباسی از اسم آخرین اثر ناتمام صادقی. او را دوست دارم مثل غزاله علیزاده و مثل شهریار مندنیپور. آن چیزی که آنها دیده اند را بارها تصور میکنم. به آن سو نگاه میکنم و ساعت ها خیره میشوم. قلبم در سینه میتپد که مگر آن چیز چه بوده که سر ریزش شده این همه نبوغ و دهشت و خیال؟ و بعد با دهان باز و چشم هایی حیران، هاله ای از تصویری مبهم پدیدار میشود. میخواهم تمام آن را ببلعم. چنان که آن ها کرده اند و دیگر هیچ از خودشان باقی نمانده. تلاش میکنم که این تصویر موهوم را شفاف تر ببینم. مرزهایش را بشناسم. هندسه اش را وارد رگ هایم کنم و چون تنفس با هر دم به درونش بکشم. مغموم و ندانسته، فریاد میزنم: «آن چیست؟/ آنکه میگویی چیست بر روی لب هایت؟ میسوزم ..»** دست و پا میزنم. داد میکشم . مرا به کناری میبرند. با قدم هایی آهسته، دورم حلقه میزنند. با رداهایی بلند بر شانه ها ادامه ی آن روشنی کشیده بر زمین، کسی از میان آن حلقه ی نور دست بر شانه ام میزند. خم میشود رو به روی چشم های حیرت زده ی من، بی شکل و رویا زده، بر گونه ام دست میکشد. چنان که مادری قبل از خداحافطی بر گونه ی فرزندش دست بکشد و آهسته لب هاش از جا میجنبد: «زندگی ست.»
*بخشی از شعر بهرام صادقی برای منوچهر فاتحی، همکلاسی و دوست صمیمی صادقی. از جمله دانشجویانی که در دوره ی تراژدی دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران در دهه ی هزار و سیصد و سی، دست به خودکشی زدند.
** تکه ای از شعر حیرت انگیز براهنی به نام «درونی»؛
[بر روی لب هایت وقتی که اندامت، چون سایهبان به روی سرم میماند
آن چیست؟ آن که میگویی چیست بر روی لب هایت؟ میسوزم]