از فکری که به سرم زد یک لحظه مثل برق گرفته ها پریدم، سوزش عمیقی به معده ام چنگ زد، بعد از آن حس غمی سوزاننده تا دست هایم تیر کشید، چند لحظه بعد خنده ی ملایمی کردم، با کف دستم معده ام را فشردم و ازش خواستم تا با پالس های وقت و بی وقتش جلوی فکر کردن هایم را نگیرد، آرام باشد و این حساسیتِ در لحظه اش را نسب به افکارم ( درست عین یک آلارم هشدار دهنده در رابطه با هرچه در ذهنم بگذرد) کمی تخفیف دهد. سپس خنثی شدم و لحظه ای بعد هیچ حسی نداشتم. بعد از طی تمام این چرخه، آن فکر نه با موج رعدآسا، که شبیه به یک امر درونیِ ناگریز و شاید (حتما) اتفاق افتادنی، این بار با وقاری خاموش درونم نشست؛غزاله علیزاده و تمام آن انسان های عزیزی که روزی در زندگی به نقطه ی عجیب «انتخابِ» قطع حیات از خود رسیده اند آیا هیچ وقت ده سال قبلتر با کلی شور و آرزو ، پنج سال قبلتر با انرژی ای بیش از قبل تحلیل رفته، یک سال یا حتی یک ماه پیشش، از چنین انتخابی خبر داشته اند؟ کتاب زیبای «علف» را میخواندم. مستندی به همین اسم هم از آن ساخته شده. داستان سه آمریکاییِ ماجراجو که اوایل جنگ جهانی اول راه می افتند سفر به ایران. هر کدام از این سه نفر سه داستان عجیب و غریب خود را دارند تا در نقطه ی مشترکی به هم برسند و سفرآغاز کنند. دو تا از آنها کارگردان های معروف اولین فیلم کینگ کونگ سال 1933 اند و آن دیگری زنی است آمریکایی که سالها در آلمان جاسوسی میکرده. اینها تنها چند کلمه ی بی معنی است در توصیفشان (مگر میشود آدمی را نوشت؟) اما در تمام طول خواندن بخشی که مربوط به زندگی های پیشینشان بود، ودر حین بررسی جز به جز وقایع و پیگیری سلسله مراتب اتفاقات و چرایی شان تا رسیدن به نتایج مشخصی، چیزی که سخت ذهنم را درگیر میکرد این بود که هرکدام از این ادم ها چطور دست خوش غیرقابل پیش بینی بودن حوادث شده اند و چطور هیچ وقت فکر نمیکردند سر از جایی در بیاورند که هستند. گویی ناچیزترین اتفاقات هم قدرت آن را داشتند که در مناسبترین جای خود قرار بگیرند و با این جای گیری، قفل حادثه ی بعدی را باز کنند. همینطور همه چیز در چرخه ای مدور، پشت سر هم .. خودم را همزمان جای همه ی این آدم ها دیدم.
در بیست سال آینده جاسوس کشور دیگری شدم، فیلم ساختم، درس پزشکی را رها کردم، با پسرعمه ام ازدواج کردم، روماتولوژیست شدم، در مناطق جنگ زده خدمت کردم، نوه داشتم، برایشان قصه تعریف کردم، موزیسین شدم، در مسابقات شوپن مقام آوردم، کتاب نوشتم، خونریزی معده و بیماری های مرتبط با اضطراب را تجربه کردم، در بیمارستان بستری شدم، تحت اعمالِ خشونت آمیز پزشکان قرار گرفتم، از زندگی ماندم، با زندگی جنگیدم، در آن لحظه ی معلقی از آگاهی پرسه زدم و خودم را کشتم، بی هیچ دردسر و جاه طلبی بچه هایم را در طبیعت بزرگ کردم، به دنیای جادویی و دور افتاده در جنگل های بارانی آمریکای جنوبی رفتم و در شابونو* ها زندگی کردم، هر لحظه مُردم و زنده شدم، زندگی بخشیدم، نجات دادم، رنج کشیدم، و این چرخه را هزاران بار طی کردم تا در وقت موعود زمین را ترک گفتم.گمان میکنم سندرم زمستانی ام زودتر از هر سال دیگری شروع شده ..
* شابونو سکونتگاه هایی نخلی-پوشالی ست پراکنده در سرتاسر جنگل های بارانی آمریکای جنوبی که قبیله ی یانوماما در آنها زندگی میکنند.
چهارشنبه بیست و شش آبان نود و پنج.
+
سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ | 0:53 | محیا
|
+
سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ | 0:37 | محیا
|