by Brooke Shaden.

+ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰ | 20:47 | محیا | 

دوستی چهارده ساله ام با شریک، نزدیک ترین و آمیخته ترین همسفر ِنوجوانی من، روی سطح دریاچه ای سرد و یخ زده و شکننده زمان سپری میکند. هیچ کدام جرات نداریم قدم بعدی را برداریم. چشم در چشم بی کلام، ایستاده ایم تا طبیعت سرنوشتمان را مشخص کند. تا کی میتوانیم سر جای خود خشک شویم و تنها به هم زل بزنیم؟ تا کی یخ ها زیر پاهایمان سفت میماند؟ کی به اشاره ای زمین یخی زیر پایمان در هم میشکند و ما مغموم شده در اقیانوس منجمد کننده ی رابطه مان غرق شده میمیریم؟

+ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰ | 20:39 | محیا | 

دلم نوشتن داستانی میخواهد مانند داستان ِفیلم «حیوانات شبگرد». من این فیلم را در رگ هایم کشیدم، چشیدم. 
بالاخره محیا شدم. محیا هستم. همان محیای سیزده ساله ی ترسان که همراه مرصاد آهنگ های متال گوش میداد و کله میزد. بالاخره محیا شدم. خودم هستم. من، خودم هستم. خودم هستم، من. تنها. خود. من به بچگی ام برگشته ام. چرا یادم رفته بود؟ من کیفیت خود کهنه ای را پیدا کرده ام که نبود. من .. سیاهچاله ای که یافته بودم و تمام تفاله ی حسی خودم را در آن میریرختم. آن چه بود؟ آن سیاهچاله را از کی پیدا کردم؟ هفده سالگی؟ هجده سالگی؟ همان موقع ها بود. ده سال است که فقط در عمق آن حرکت میکنم. برای همین است که زمان و مکان حس نشده. من به سرعتِ غیرقابل اندازه‌گیری _بسیار کند؟ بسیار تند؟ زمانی بی زمان؟_ فرو رفته ام و نام گذاشته ام و رنج را برای خودم مقدس کرده ام. هیچ کدام ارزشش را نداشته. ارزش تنها عمق سیاهچاله و زمان ِبی زمانی من بوده. حالا میدانم. میفههم. من دوباره برگشته ام به کودکی. من حال ناآشنایی دارم. کودکی من به تماشا گذشته. به خوب بودن و درخشندگی. من اینجام. 

 

آن کابوس/رویا برای همیشه تمام شده.

+ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰ | 19:56 | محیا | 

من نجات دهنده ام. نجات دهنده ی تمام آدم هایی که تحقیر میشوند، به استثمار گرفته میشوند، در خود کشته میشوند، کنترل میشوند، در احساس گناه میپژمرند.. و من، خود مسبب تمام آن فضیلت هام. 

+ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰ | 19:47 | محیا | 

احساس مرگ میکنم. 
تنهایی باستانی و موروثی روی دوشم است. از چیزهایی در حال تهوع ام. خداوند مرا به خیر کند. کل ِمن را. 

+ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰ | 19:44 | محیا | 

Unknown artist.

+ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰ | 16:5 | محیا | 

نه اینکه من تغییرات را راحت بپذیرم. از قبل هم همینطور بوده. مگر نه اینکه تابستان نود و هفت، وقتی به خانه ی الانمان اثاث کشی میکردیم، من رویای خانه ی «نورها در تاریکی» را با چشمهای باز دیدم که همانطور مثل هفت سال ِگذشته اش، پله ها را بالا میروم و هر روز به اتاق خودم وارد میشوم؟ میدانم که در چهل ساله آینده هم، اگر خوش شانس باشم و براثر تصادف، کنسر یا پاندمی و زلزله نمیرم، برای من روزی وجود دارد که در آن درحال نوشتن از خانه ای هستم که مجبور به ترک آنم. و باز بخشی از من برای همیشه در آن خانه میماند. گمانم همه ی ما جایی در ده، بیست یا سی سالگی خود میمانیم. باقی عمر، گشتن در دالان های همان رویای شیرین و کابوس وحشت‎‌بار ِهمیشگی ست که به خیال، پشت سر گذاشته ایم. دایره در دایره. تو در تویی بی پایان از جوهره ای بی‌تغییر و جاوان.

+ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰ | 14:2 | محیا | 

صابخانه ی کرج تماس گرفته که توروخدا تا آخر هفته خانه را خالی کن مستاجر جدید پیدا کردم و حتما میخواهد تا آخر هفته بیاید موعدش در خانه ی خودش تمام شده. گفتم خبر میدهم. با بابا و با آن آقای بنگاهی ِبی‌مزه که ادای آدم های محترم را درمی آورد اما عملا پشت تلفن میخواهد با من لاس بزند حرف میزنم که کارها را هماهنگ کنم. هنوز یک ساعت نگذشته صابخانه دوباره زنگ میزند که ما پای قرار داد هستیم آخر هفته میروی دیگر؟ میگویم من که گفتم خبر میدهم. قطعی که نگفتم. عصبانی میشود که من روی حرف شما حساب کردم. کدام حرف من؟ حرف نزده ام؟ دلتنگی ام برای اولین خانه ای که در آن تنها زندگی کردم؟ یا ناله ام از اینکه انقدر باعجله و ضرب و زور داری من را از خانه ام بیرون می اندازی؟ نمیشنود. قطع میکنم. به بابا میگویم من با این دعوام میشود. این آخر کاری حوصله ندارم. لطفا خودت باهاش حرف بزن. بابا حرف میزد. از پیش نتیجه ی تماس را میدانم. آخر هفته از آن خانه اثاث میبرم. آخر هفته همه چیز تمام میشود.

+ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰ | 13:57 | محیا | 

خانه ی زیبایم را دارم خالی میکنم. از الف. جدا شدم. از کارم بیرون آمدم. چه چیز دیگری بگویم؟ 
اما تهران خانه گرفته ام و تا دو هفته ی دیگر اسباب کشی میکنم. خانه ی جدید چنارهایی دارد که پشت پنجره ی هال را سبز میکنند. نمیدانم. اما امید دارم که خانه ی جدید من را بپذیرد. و همین طور کار جدید. آن سر دنیا؛ مریوان.

+ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰ | 23:38 | محیا | 

چیزهای زیادی دارم برای گفتن. 
«درباره‌ی الی» را دیشب دیدم و تصویر ِ«الی» با شال قرمز درحالی که میخندید و دنبال بادبادک میدوید از جلوی چشمم کنار نمیرود. آخرین تصویرِ زنده ی «الی». تا وسط های فیلم دعا دعا میکنم که فیلم باز تمام نشود و من با این سوال که بالاخره «الی» کجای این جهان پنهان شده، باقی نمانم. اما وقتی توی سردخانه صورت «الی» را دیدم، فهمیدم که دلم میخواست پایانش باز باشد. البته برای من دیدن جنازه اش هم دیگر مهم نبود. برای من، «الی شال قرمز» با خنده های کودکانه، هیچ وقت جنازه اش پیدا نشد. چون «الی» نمرد. دریا «الی» را با خودش نبرد. «الی» را اسارت مادر پیر ِبیمارش، رهاییدن از نامزد عاشق ِزبان نفهمش، شوخی های بی جا و خودخواهی های سپیده و احمد، با خود برد. «الی» از تمام این دنیای پیچیده فرار کرد. «الی» این بندها را برید. «الی» آزاد شد. «الی» رفت.

 

+ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰ | 23:51 | محیا | 

دشت گریان بر شانه ی من سر نهاده و آرام پیرهنم را خیس میکند. من بر رنج ِآسمان که در سکوت شاهد این خون‌فشانی ست، دست میکشم و از اون هم میخواهم تا سر بر شانه ی دیگرم بنهد و اشک بریزد. هر دو شانه ام، از رنج های آسمان و زمین خیس میشوند. نگاه صامتم به فضای خالی رو به رو مینشیند. آسمان و زمین ِرخت بربسته حالا بر شانه های من حمل میشوند و من همچون مادری سوگوار که طفلان ِرنجور و بیمار خود را به دندان میکشد، قدم برمیدارم. در سرزمینی خالی از زمان و مکان. خلاء ابدی. 

+ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۰ | 15:4 | محیا | 

باید فقط سکوت کنی و بگذاری لبخند به لب با دروغ شیرین تمام شود یا باید مثل امشب من، تمام حقایق تلخ را لخت توی صورتش بالا بیاوری و برای خودت تنفر بخری و تمام کنی؟ باید چطور تمام کنی که آرام بگیری؟ چطور تمام کنی که خالص بوده باشی، شفاف، درمقابل ِخود ِناآرامت؟ این واقعیت تیز را باید باور کنم که ماندن کنار دیگری یعنی خفقان گرفتن و دروغ های شیرین گفتن؟ چطور باور کنم؟

 

دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان، دشت گریان ..

+ چهارشنبه ۹ تیر ۱۴۰۰ | 0:15 | محیا | 

And Love is not a victory march
It's a cold and it's a broken Hallelujah
Hallelujah ..
 

+ جمعه ۴ تیر ۱۴۰۰ | 22:49 | محیا | 

از ساعت چهار صبح که با مهتاب توی تخت رفتیم تا شش صبح غلت زدیم. تازه خوابم برده که از صدای مهیب چیزی جلوی خانه از خواب پریدم. صدا شبیه این بود که ماشین بزرگی دارد دیوارهای خانه را خراب میکند. اولین چیزی که چک کردم صورت مهتاب بود. از جاش جم نخورد. خیالم راحت شد. رفتم لب پنجره و ناگهان فرو ریختم؛ یک لودر بزرگ زرد درحال گودبرداری زمین ِجلوی خانه. به دشت نگاه کردم. نگاهی طولانی. صدای خاک برداری لودر همه جای خانه را گرفته بود. پرنده ها که هر روز صبح در همهمه جیغ میکشیدند، حالا خاموش بودند یا شاید صدایشان در حجم بزرگ صدای لودر گم شده بود. نمیدانم. فرقی هم نمیکند. آنجا جز صدای ویرانی دشت من صدای دیگری نبود. پرده را کشیدم. چرا یادم رفته بود که هیچ چیز ماندگار نیست؟ چرا این ناپایداری را فراموش کرده بودم؟ سرعت جهان خیلی زیاد است. به آشپزخانه رفتم و زمزمه کردم : «بالاخره وقت رفتن از این خانه هم رسید.»


ای جهان ِدر گذر،
جهان ِفناپذیر ..

+ پنجشنبه ۳ تیر ۱۴۰۰ | 19:40 | محیا |