قناعتوار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
که در لغتی
با چشمانی
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقیقت و
باد.
مردی با گردشِ آب
مردی مختصر
که خلاصهی خود بود.
خرخاکیها در جنازهات به سوءِظن مینگرند.
□
پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُردهی گاوِ توفان کشیده بود.
آزمونِ ایمانهای کهن را
بر قفلِ معجرهای عتیق
دندان فرسوده بود.
بر پرتافتادهترینِ راهها
پوزار کشیده بود
رهگذری نامنتظر
که هر بیشه و هر پُل آوازش را میشناخت.
□
جادهها با خاطرهی قدمهای تو بیدار میمانند
که روز را پیشباز میرفتی،
هرچند
سپیده
تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان
بانگِ سحر کنند.
□
مرغی در بالهایش شکفت
زنی در پستانهایش
باغی در درختش.
ما در عتابِ تو میشکوفیم
در شتابت
ما در کتابِ تو میشکوفیم
در دفاع از لبخندِ تو
که یقین است و باور است.
دریا به جُرعهیی که تو از چاه خوردهای حسادت میکند.
- شاملو، تهران ۱۳۴۸
سال هشتاد و هشت من شانزده ساله ام. یک دختر مطیع و درس خوان. از جریانات سیاسی و اجتماعی هیچ نمیدانم. از شلوغی خرداد تنها گشتن در خیابان ها همراه مامان و خاله و پسرخاله ی کوچکم برای تبلیغات و ربان سبز بستن به سر و مچ دست را به یاد می آورم. شرکت در هیچ تجمع و راهپیمایی بعد از انتخابات را به یاد نمی آورم. از تمام آن ماجرا همان بیرون رفتن های قبل از انتخابات توی ذهن ِنوجوانی ام مانده که آن هم به خنده و یللی برگزار میشد. انگار رفته بودیم به یک مراسم جشن دسته جمعی ِشهری. هیجان و شلوغی ِخوش رنگ برای من ِشانزده ساله که «طبق دستور پخته شده» بودم.
مهر هزار و چهارصد و یک؛ در آستانه ی سی سالگی ام، و در بحبحه ی روزهایی عجیب. مهسا امینی را کشته اند. مردم در خیابان ها با زندگی و خونشان قمار میکنند. ویدئوهای سارینا را نگاه میکنم. سارینا یکی از دخترانی ست که در اعتراضات کف خیابان کشته شده. دختری شانزده ساله. به چهره ی زیبا و صدای محکم و مصممش نگاه میکنم. حیرت میکنم. این دختر چقدر شفاف و مستقیم اوضاع را تماشا کرده. چقدر بلندنظر و دقیق ارزیابی کرده و چقدر جسئر از شکاف های سیستم، از حقوق اولیه زن بودن ِخودش حرف میزند. او را تماشا میکنم و اشک میریزم. اشکی تلخ اما آغشته به امیدی روشن در دلم. بالاخره خون هایی که پای درخت خشکیده ی آزادی ریخته شده دارد ثمر میدهد؛ شانزده ساله ای که من بودم کجا و این نسل ِروشن بین ِجسور کجا ..
تولدِ این انقلاب در این روزها به من یادآوری میکند که همه ی ما بیشتر از چیزی که فکرش را میکنیم روی یکدیگر تاثیر داریم و به طور مستقیمی در شکل ِحضور داشتن دیگری مسئولیم. بنابراین نه تنها در این واقعه، بلکه در تمام موقعیت ها، باید به آدم هایی که روبه روی ما ایستاده اند، با مرزهای درست ِمختص به خود، آنها را به خودشان نشان بدهیم تا همه بفهمند که در برابر هم مسئولند. بفهمند تا وقتی درد و رنج و آسیب به دیگری هست، پس آزاد نیستند تا هرکاری دلشان خواست انجام دهند و بعد بیایند با حرف زدن، توضیح دادن، توجیه کردن قضیه را جمع کنند و توهم ِکنترل ِاوضاع را داشته باشند. نه. در همه ی موقعیت ها، اتفاقات، روابط، نقطه ای و لحظه ای وجود دارد که مهره ی دومینو ضربه خورده و حرکت شروع شده. تو دیگر نمیتوانی بعد از ضربه، جلوی اتفاقات را بگیری. باید قبل از آن ضربه فکرش را میکردی. در تمام موازین انسانی، نقطه ای وجود دارد که جواب «عمل» تو، فقط با «عمل» داده میشود. میتوانی برای توهم ِکنترلی که از اوضاع داری، به در و دیوار بزنی، گریه کنی، نفرین کنی، بزنی و بکشی، اما هیچ کدام این ها، حکم ِمسلم ِ«عمل» را از اجرایی شدن برنمی اندازد و اینجا، دقیقا همانجایی ست که برای آدم ها، برای روابط، برای ملت ها، سفری آغاز میشود. دیگر راه برگشتی نیست. راه میانبری نیست. فقط باید این «عمل» را سفر کرد. باید «عمل» کرد. باید جلو رفت و ایستاد. درست مثل انقلاب «زن، زندگی، آزادی». مثل «قیام ژینا».
روزهای سختی از سر همه مان رد میشود. اما هر روزِ این سه هفته، برای من شبیه دانشگاه خودجوشی بوده که دارم در آن رفته رفته می بالم و بزرگتر میشوم. برای اولین بار در زندگیم، دارم میفهمم انسان چه نیروی عجیبی دارد. وقتی که میبینم انسان (تن آدمی/ما)، چطور تمام این رنج و زخم و خشم و کثافاتی که به او تحمیل شده را میگیرد، ونه تنها فرو نمی پاشد، نابود نمیشود و نمیشکند، بلکه بذر بسیار فشرده و گدازانی از بلوغی نورس، در وجود تنه ی محکمش جوانه میزند. جمعی که این روزها از دل مردم سربلند کرده، بلوغ روانی ِبسیار عجیبی را دارد پشت سر میگذارد. من به عنوان یک تن از بین بینهایت این بدن های عزیز، دیگر همان آدم سه هفته پیش نیستم. من حالا چیزها را دقیقتر نگاه میکنم و میتوانم سیر اتفاقات را با دید بازتر تمیز بدهم. من حالا بهتر میتوانم چیزهایی را «بخواهم» و ماهیت درونی صدای «خواستن» را به رسمیت بشناسم. من حالا بهتر میفهمم که حتی اگر جانم در این راه برود، بهایی ارزشمند و پیشکشی درخور بوده. من حالا با جسارت بیشتر به تاریخ نگاه میکنم و خودم را مهره ای کوچک در این رودخانه ی رونده، اما بسیار مهم در جای خود میدانم که کوچکترین حرکتش، بزرگترین جریان ها را به بار می آورد. من صبورتر شده ام و تاریخ را تماشا میکنم و دیگر دنبال دستاوردی زودهنگام نیستم. این نیروی برخاسته، آتش ناپخته ی هیجاناتی کور نیست، این نیرو، شروع غلتیدن سنگی محکم بر گردنه ی پربرفی ست که هرچه پایین تر میرود بزرگ و بزرگ تر میشود و بالاخره بهمنی عظیم را بر سرشان آوار میکند. من بسیار صبورم و میدانم راهی طولانی اما پرامید را شروع کرده ایم که دیگر بازگشتی از آن نیست.