
خوشحالی بافتن دستبند است برای کسی که دوستش داری ..

دلم یک چنین ساحلی میخواهد. پاهام را فرو کنم توی ماسه. باد و نور و خنکی ..
دوست دارم تا شروع سال نو هر روز از یک خوشی بنویسم. با یک عکس همراهش. امروز روز خوشی ِمیل ِساحلی ..
امروز به محله ی عزیز ِقدیمی ای که چهار سال است قدم به قدم عشق در آن نفس کشیدهم سر زدم. در هوای بارانی، با پاهای کم جانم آرام آرام خودم را کشیدم تا جلوی خانه شان. ساختمانی دو طبقه با دیوارهای آجری رنگ و پنجره های چوبی ِزیبا. خانه ای که پدر ِنجار ِهفائستوسی اش خودش تک تک اجزاءش را جمع کرده. ایستادم جلوی پنجره. ناگهان پنجره باز شد. خودم را پشت دیوار پنهان کردم. قلبم تند میتپید. برادرش در قاب چوبی ظاهر شد. سیگاری گیرانده بود و بدون آنکه بشنوم حدس میزدم که دارد با او که در قسمت ِناپیدای اتاق روی تخت چوبی نشسته، از بهار نامزدش حرف میزند. از اینکه ناگهان پنجره به رویم باز شد و از اضطراب اینکه نکند چشم در چشم شویم همان اندک جانی که در پاها داشتم هم از بدنم گریخت. نمیدانم بعد از این بار کرونا گرفتن، کی دیگر میتوانم بدون ضعف و بدن درد و بیجانی روزها را بگذرانم. انگار بدنم به اندازه ی کافی از دست داده و هیچ ورودی ِدیگری را نمیتواند تاب بیاورد. پیاده روی تا آن محله و کم جانی خودم و یک لحظه آب یخی که روی بدنم ریختند،مرا تا مرز مردن پیش برد. بعد از آن، تا سر کوچه گریستم و دانه ی اشک ها را از پشت ماسک و مخلوط ِآب بینی، به زحمت پاک کردم ..
نمیخواهم بیشتر از این مویه کنم.
من آدم روشنی هستم. این را میدانم. فقط روح ِنازکم به اندوه نزدیک تر است. دلم میخواهد بیشتر از قبل برای شادی خودم تلاش کنم. واقعا و مشخصا برای «شادی» ام. آیتم هایی که واقعا میدانم شادی درونی ام را بیشتر میکند اینهاست؛
-یکجور خود مراقبتی نسبت به درون ریزیِ همیشگی ام. اینکه مرزهایم را مشخص کنم و مدتی هم زمان دهم به فرد روبه رویم حالا هرکه هست. و بعد از یک مدت زمان، اگر مرزهایم رعایت شد که چه خوب و اگر نه، من مجبور نیستم که در دوری و دیری درون خودم رنج بکشم.
- اینکه چیزهایی که باید دم در بگذرام را بگذرام. عکس ها را دور بریزم. آرشیو ها را پاک کنم. بس است دیگر. شانه های زیبایم مگر چقدر بیشتر از این توان حمل کردن دارند؟
- اینکه وقتی به خودم میرسد، انقدر تمام حق ها را دست پایین نگیرم. اینکه چیزها را با مخلوط احساس ِگناه به خورد ِوجودم ندهم. اینکه مثلا میدانم که دلم میخواهد در یک ماه آینده چند روزی را برای خودم با ماشین یک گوشه ای بروم و آن زمان فقط و فقط مال من است ..
- اینکه فعالیت بدنی مرتب داشته باشم. فیزیکال تر شوم.
- پیانو را دوباره از سر بگیرم که خیال میکنم خیلی حال خوب کن است.

این زندگی من است.
تنهایی. تنهایی ِباستانی، موروثی. تنهایی ِ غیرقابل اشتراک گذاری با هر ذره ای در هستی. در مقابل پیوند، اتصال. پیوستگی ِناگستنی با تمام کیهان. به هردوی این سرزمین ها در وجودم فکر میکنم. هر دو واقعی هستند و در روح من میتپند. پشت میز چوبی خوش رنگم رو به روی پنجره ای که به دشت ِزیبایم باز میشود نشسته ام و به آن بخش از وجودم فکر میکنم که قابل مراوده با الف نیست. این را میفهمم که جضور آن بخش به خودی خودی امری کاملا طبیعی ست و آن تنهایی ِآسمانی هرگز از بین نمیرود. میدانم نمیرود و نمیخواهم که برود هم. اما این را هم میدانم که دلم میخواهد حداقل در این کره ی خاکی یک جا برای من باشد، پیش تنها یک نفر باشذ که بتوانم برای لحظاتی، از مرزهای سرزمین تنهایی ِکیهانی ام کم کنم. بقول استاد پیانوی سالها پیشم، مردی که از او بسیار آموختم، کنار کسی نفس بکشم که وقتی خسته از سر کار برمیگردم و با او یک چای مینوشم، جرعه را به لب که میرسانم و او حرف میزند تا کهکشان ها بالا بروم و برگردم. آن زمان که جوانی نوبالغ بودم فکر میکنم این حرف زیادی عاشقانه ست. اما حالا که سال ها گذشته و من دیگر آن دختر نوبالغی نیستم که خود را محور جهان میداند، میفهمم که این پیوند ِروح با روح است. همان که مرتضی کیوان میگوید؛«به افروختن، شعله زدن، تپیدن و پناه بردن به یکدیگر محتاجیم و این مقصود تنها با پیوند وجودمان حاصل نمیشود، باید با شعله ی روح و دل یکدیگر گر بگیریم. باید روحمان با هم درآمیزد.» چنین درآمیختنی را میخواهم و چنینی عریان شدن. و چه سخت است بودن کنار عزیزی که هرچه میکنم گُر نمیگیریم. و شاید من از ابتدا هم، به غریضه ی زنانگی و شهود ِانسانی ام، همین را دریافته بودم که با زبان ِفهم و غیر ِفهم، خواسته و ناخواسته به رابطه پشت پا میزده ام. نمیدانم. نمیدانم. جنس ندانستم خیلی متفاوت با قبل است. خبری از بغض و هیجان ِفروخورده شده ی کامپلکس نیست. خبری از احساس گناه و شلاق ِ«تو به اندازه ی کافی تلاش نکردی و چرا فقط یکم آسون تر نمیگیری و تحمل نمیکنی؟» نیست. منم و حقیقت ِوجود ِخودم. پیوستگی ِذاتی با الف. _همانطور که با تمام ذرات ِاین عالم_ از دست نرفته اما میبینم که کنار او تمام ِزنانگی ام و شهود ِزیبایی ِالهه گونای که دارم تنها در گوشه ای برای خود ساکت میماند و من دیگر نه الهه ای اسطوه ای، و نه ملکه ای که قلمرو و پادشاهی دارد، بلکه تنها دختری هستم نیازمند مراقبت ِوالد گونه ی او. که مدام باید نباید ها و هشدارها به سمتش روانه میشود. وقتی مینوسم نیازم برای الهه بودن و ملکه شدن، خوب میدانم که این خواسته ام، خواسته ی دخترک خامی نیست که فکر میکند جهان و هرچه در او هست باید به او سجده کند. شاید حالا که این بار در ارتباط با الف. تمرکزم را گذاشته ام روی یاد گرفتن مهارت های زوج بودن _که چه شیرین و سخت و خواستنی ست_ و میبینم که از منیت و خودخواهی به دورم و میتوانم به هویت شخص مقابلم احترام بگذارم، حالا میتوانم بفهمم که خب پس آن چیزی که من واقعا برایش احساس نیاز میکنم، خواسته ی درون ِمن است، بخشی از هویت ِمن در شکل گیری ارتباط دو نفره ست و شاید، خیلی ساده، فقط با الف. شکل نمیگیرد. شاید، خیلی ساده .. و خیلی دردناک.
بله، به این چیزها و خیلی چیزهای دیگر فکر میکنم.
دشت زیبایم ساکت و تاریک، با چراغ های سوسو زن از دورتر ها، شاهد تمام سوداهای من است. شاهد خواب ِدوساعته ی امروزم بعد از آمدن از سرکار، فین فین کردن و حال خراب ِبدنی ام، شاهد تلفن هایی که به مامان میزنم شنیدن صدای قشنگش و رنج کشیدن از اینکه دیگر نمیتواند از دو پای زیبایش استفاده کند و بایستد، شاهد لحظات ِسرشار من است. لحظات ِمن ..
تو راه که دارم تو اتوبان میام سمت خونه میبینم حداقل دو تا موضوع خیلی مفصل دارم که بخوام ازش بنویسم. اما خسته تر از اونم که کلماتم جفت و جور شن. بین ماشین ها، وقتی دارم پلک هامو به زور باز نگه میدارم تا از اثر آنتی هیستامینی که خوردم روی هم نیفته تا بالاخره بعد از کلی بیمار دیدن به خونه برسم، کلمه ها تو سرم میرقصن. به این قکر میکنم که من از قدیم وقایع نگار خیلی خوبی نبودم. حوصله م برای گزارش نوشتن از روز کمه. من قدرتم توی غرق شدن در خیال و ایده هاست. اینکه به مفاهیم فکر کنم و عمیق و عمیق شم. اما توی برهه هایی که وقایع نگاریُ تجربه کردم، لذتشُ وقتی بیشتر متوجه شدم که بعدها برگشتهم و به اون همه روز لبخندی زدم.
امروز بعد از دو سال با آیدین و بچه ها کنار هم جمع شدیم. این بار اما تو فضای مجازی. آیدین، راهنمای درونگردی، با اون آرام بودن و معنویت ِوجودی ِهمیشگیش، از بستن ِسالی که گذشت برامون گفت. اینکه زندگی یک چرخه ی بینهایته و تمام چیزها مدام در حرکتند؛ از شروع(بهار) به رشد(تابستان) بعد از اون به بلوغ(پاییز) و در نهایت پایان(زمستان). اینکه نمیشه موند توی یکی و مرداب شد. باید دفتر ِچیزهای نیمه باز رو بست. باید چیزهایی که فقط انداختی پس ِذهن رو حذف کرد .. برای ورود ِچیز جدید باید چیزهایی رو شُست ..
وقتی جزوی از سیستم کثیف بروکراسی ام و سعی میکنم وقتی بیمار با هفتاد سال سن رو به روم نشسته، فکر کنم به تک تک موهایی که توی گذر تمام روزهای عجیب زندگیش سفید کرده، و فکر کنم که این آدم حتما عزیز ِچندین نفره و با یک گذشته و آینده ی قصه دار روبه روی من نشسته، پس اون آدم مسن ِنازنین رو شبیه کالایی که وارد سیستم شده و باید با یک سیستم ِپردازش خارج بشه نگاه نکنم .. وقتی دارم تمام سعیمو میکنم که انسان بمونم، و تمام اون آدم ها رو هم انسان ببینم .. احساس زنده بودن میکنم. و چه نبرد هر روزه ای.
چطور راهی به تو باز کنم وقتی تمام راه های ورود خودت به خودت را هم، بستهای؟ خیلی میخواهم به تو وصل شوم. اما تو کجایی و من کجا ..
دوباره از دیشب، گلودرد وحشتناک و تک سرفه .. اینبار اگر کرونا بگیرم باید کیس ریپورت بشم! فقط نمیدونم چطور زنده میمونم هربار!
من آدم ِدرون ریزی هستم که درونگرایی ذاتیم هم این موضوع رو دو چندان میکنه. توی ارتباط اگر اتفاقی بیفته، معمولا با فاصله از اون اتفاق، میتونم از ناراحتیم حرف بزنم. نیاز به زمان دارم. نیاز به گوش ِشنوا و دیدن ِاشتیاق ِشنیدن و حل کردن ِموضوع از طرف مقابلم دارم و اگر هرکدوم از این عوامل نباشه، شبیه لاک پشتی میشم که به زحمت سرشو از تو لاک درآورده، و با یه ضربه ی کوچیک دوباره زود سرشو بر میگردونه تو لاک. فک میکنم از سختی های ارتباط با من این باشه که نیاز دارم رها نشم، باهام حرف زده بشه، با حوصله ازم سوال پرسیده بشه تا بتونم کم کم سرمو از تو لاک ِدفاعیم در بیارم و حرف بزنم. حرف بزنم و قضاوت نشم و شنیده بشم.
با الف. توی بد سیکلی می افتیم موقع تعارض. من موضوعی رو تعریف میکنم، و اون کنجکاوی ِواکاوانه ی بسیار کمی داره. نظراتی میده که حس میکنم داره مسخره میکنه. اما از نظر خودش اینطور نیست. اونوقت من ناراحت میشم که چرا اینجوری حرف میزنه و از حسم میگم و اون بی برو برگرد میگه که داری اشتباه میکنی. فک میکنم اختلاف، از همین نقطه تبدیل به تعارض میشه. بدون اینکه کمی با بی طرفی نگاهم کنه، و بخواد بیشتر بدونه که دقیقا چه مرگمه که دارم این حرفُ میزنم، میره سراغ ِآخرین و در دسترس ترین و بدترین راه حل؛ «تویی که اشتباه میفهمی، کار من هیچ مشکلی نداره.» و این واقعا منو میکشه چون من همیشه برای همین جمله، برای واقعیت ِسوءتفاهم در برداشت ها موجودیتی قائلم و میدونم که درصدی حق با اونه ولی، قبل از اینکه این حقیقت رو به موضوع تعمیم بدیم، دلم میخواد شنیده بشم و با کنجکاوی مورد سوال قرار بگیرم. یا خیلی ساده فقط فضای حرف زدنم فراهم بشه.
هروقت دچار این دست از مشکلات با الف میشم، به خودم میگم محیا به دنیای واقعی خوش اومدی! واقعا دارم زورمو میزنم که بجای حذف مسئله، این بار حل مسئله کنم. شخص مقابلم آدم ِبدجنسی نیست اما بسیار کند و نابالغ در رابطه ست. یا شاید بگم کم-بینا در رابطه. به اینکه چقدر رابطه نیاز به مهارت داره کم بیناست و من سختی زیادی میکشم.
از خودم بارها میپرسم که چرا فقط نمیرم؟ چرا رها نمبکنم؟ هربار یک جوابی دارم اما خوب میدونم که ایستادن سر این رابطه برای من، ایستادن پای ِمعنای بودگاری خود ِمنه. انگار مسئله مربوط به شخص مقابلم نیست. متاسفانه تمرکز رابطه ی ما از روی میل ِدوست داشتن برداشته شده _حداقل از طرف من_ و برای من معنای اینُ پیدا کرده؛ اگه بتونی اینُ بسازی، پس میتونی بقیه رم بسازی. اگه بتونی مهارت ِکنار اومدن با این آدمو تمرین کنی، اگه بتونی آدم باشی و انصاف رو رعایت کنی و هویت شخص مقابلت رو قبول کنی [محیا کوچولو، چقدر میترسی از اینکه نکنه کسی رو مثل اونکاری که ملکه ی بزرگ ِتو خونه با بقیه میکنه، بی هویت و نحقیر کنی که اینطور داری افراطی وایمیسی و تاوان میدی که نکنه رفتنت و تلاش نکردنت برای رابطه ای که شدنی نیست، مساویه با بی هویت کردن اون مرد؟ کوچولوی من، چقدر ترسیدهای .. در آغوشت میگیرم.] ، اگه بتونی مذاکره ی درستُ یاد بگیری و خواسته تُ درست بگی و درست بشنوی، اگر همه ی این کارا رو بتونی بکنی و باز هم تهش نشد، حالا میتونی به خودت اجازه بدی که بری ..
توی ارتباط دو نفره، یک لحظاتی وجود داره که شبیه یویو، یه چیزی بینتون میره و میاد. دلخوری ای بوده، ناراحتی یا دعوایی. یکی از طرفین شروع میکنه با کودک ِدرونش فضا رو تلطیف کردن. باید بدونی کی گاردتو پایین بکشی. اگر هیچ وقت نفهمی که بابا شخص مقابلت داره تلاش میکنه و نباید بذاری به جایی برسه که له شه و بعد دیگه نتونه بلند شه، بعد اونموقع تازه تو گاردتو بیاری پایین و حالا اون یکی طرفه که دوباره رفته توی سرازیری .. اگه این لحظه های حساس رو نتونی با هوشت تمیز بدی، واقعا چیزی از دست میره ..
بخصوص وقتی سرکارم، مهمتر از هر رابطه و ضابطه ای، حقیقت برام اهمیت داره. و این چیزیه که خانم ب. پذیرش ِجنوبی، مهرطلب، کنترلِر و بامزه ی مرکزمون، متوجهش نیست. سر جریانی شلوغ کرده بود و من محترمانه جوابشو دادم و موضوع رو براش تبیین کردم. اونم چیزکی گفت و رفت. اما از بعد ِاون ماجرا، رفتارش تغییر کرده. مثل بچه های دوساله. البته از جهت نابالغی. وگرنه اگر اینش مثل بچه ها بود که ناراحتیشو مستقیم میگفت و بعدشم تمومش میکرد، شباهت خوبی به بچه ها میتونست باشه. اما باعث خندهم میشه. انگار میخوام بهش بگم بزرگ شو. بحث همکاریه. بحث حقیقته. انقدر چیزها رو شخصی نکن. حرف بزن. حل کن. اینا حرفاییه که به خودم میگم گاهی. بیشتر از همه از جنگ قدرت ِپنهانی بدم میاد که از جنگ های رو در رو نکرده، به هزار لایه ی دیگه از رفتار انتقال پیدا میکنه. به نظر من این زیباترین نشونه ی بالغ شدنه که آدما میتونن به هم هدیه بدن.
میتوانم قیاست کنم با روزی تابستانی ؟
تو دوست داشتنیتر و ملایمتر از آنی
جوانههای ماه می را نسیم میدهد تکان
و عجیب کوتاه است این تابستان
گاه گرم همچون چشم آسمان درخشان
اغلب اما در پس ابری رخ طلاییش را پوشان
هر زیبایی روزی زیبایش را خواهد باخت
با بخت بد یا راه و رسمی که طبیعت ساخت
جوانی تو اما محو نخواهد گشت
تو زیبایت را نخواهی داد از دست
نه مرگ تو را برای خویش خواهد
چراکه با شعرم همیشه نامت زنده میماند
تا انسانی نفس میکشد و میبینند چشمانی
تا این شعر زنده است، تو جاودان میمانی
- ترجمه از آرش پاکروش.
Shall I compare thee to a summer’s day?
Thou art more lovely and more temperate:
Rough winds do shake the darling buds of May,
And summer’s lease hath all too short a date:
Sometimes too hot the eye of heaven shines,
And too often is his gold complexion dimm’d:
And every fair from fair sometimes declines,
By chance or natures changing course untrimm’d;
By thy eternal summer shall not fade,
Nor lose possession of that fair thou owest;
Nor shall Death brag thou wander’st in his shade,
When in eternal lines to time thou growest:
So long as men can breathe or eyes can see,
So long lives this and this gives life to thee.
__William Shakespeare, Sonnet 18.
نمیدونم از کجای جهان، بین تمام احتمالات ِپیوند خوردن با یک انسان دیگه، من چطور با الف. پیوند خوردم. چطور میشه که پایه ای ترین نیازت [میل کشنده به واکاوی درون، حرف زدن، شنیدن، عریان شدن و عیرانی دیدن، زخم ها را شکافتن و به دنبال مرهم گشتن، حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن، درک کردن، درک شدن، دیده شدن، به زیبایی؛ دیده شدن.] که تو سطح خودآگاهته و اتفاقا بهش میل و علاقه هم داری برآورده نشه، ولی ارتباط جلو بره و تو هر روز رنج بکشی و فقط نتونی رها کنی؟ وقتی که چیزی که تو رو نگه میداره مربوط میشه به زندگی نزیستهت. و قوی تر از اون، مربوط میشه به تمام رانه های فروخورده و بسیار عطیم ِمراکز ِکامپلکس. مراکز ِفشرده شده ی غرایز و عاطفه. وقتی چشم هایی غائب، خالی، و طردکننده آشناترین آینه ی توئه که بتونی با رنجی مهلک درشون خودتُ نگاه کنی و هر روز آرزو کنی که این کابوس کی تموم میشه ..
شریک سر کلاس های کوچینگ، «بهم پیام میده که دارم جر میخورم. حس میکنم دارم جراحی میشم. برام باش.» قبلترش، قبل از اینکه مریض بیاد و من تلفنُ روش قطع کنم برام تعریف میکرد که فهمیده تا این سن تو جزیره ی شخصی خودش بوده. همه ی خانواده و حتی من، تو جزیره های جدایی بودیم و اون اگر نیاز به کاری بوده با قایق بهمون سر میزده ولی هیچ وقت احساس ِمسئولیت پذیری نکرده. از مسئولیت ِحضور موثر داشتن کنار ما که آدم های عزیز زندگیش هستیم فرار کرده. اینکه واقعا بخواد بدونه الان چی حال منُ خوب میکنه و چه مدل از حضورش برای من کمک کننده ست. ازش پرسیدم اگه اون اونجاست، پس بقیه آدما کجان؟ گفت نمیدونم. فقط دلم میخواد بتونم بیشتر به بقیه ی ادما سر بزنم ..
بنویسم، بنویسم، بنویسم.
احساس بچه ای رو دارم که یتیم شده. دلم میخواد تمام چیزهایی که انبار کردهمُ بریزم دور. تمام آرشیو ها، لباس ها، عکس ها، پیام ها، کاغذها .. دلم میخواد جایی برم اما اونجا کجاست؟ اونجا کجاست؟ کدوم سینه ی شیرچکان در هستی منُ تغدیه خواهد کرد؟ کدوم بیابان منُ در دامان ِسنگی خودش جای خواهد داد؟ من رهسپار کدوم سفرم؟ چیه در مشت من که اینطور محکم بین انگشتانم فشرده شده؟ به پاهای سنگینم چی وصله که قدم برداشتن انقدر کند و وحشتناکه؟ من به جایی چسبیده شدهم. من چیزها رو درک نمیکنم. من در هورمون ها و صداها و نگاه هایی غائب غرق شدهم. من اینجا هستم. من بسیار زندگی کردهم. من لب هایی رو بوسیدهم. من هویتی ندارم. من بچه ی یتیمی هستم که از بزرگترین پستان ِجهان جدا افتاده. ناگهان کسی از جایی بنده نافی رو قطع کرده. من در سرزمینی دچار حرمان شدهم. به چشم هایی نگاه میکنم که خالی از منه. دست هایی رو رها میکنم که در خواهش ِسوزان ِلمس ِروح ِ من روز و شب میسوزه. من به اشتباه از رحمی به بیرون پرت میشم و به اشتباه به سینه ی دیگری میچسبم. من در فراوانی سرسام آور ِ رحم ها و سینه ها و آغوش ها و اشک و تغذیه میگردم، میگردم، میگردم.
*سرزمین کوچگردها. فیلمی آروم، غمگین و بالا آورنده ی امیال ِکهنه ی زیر ِخاکستر.