دلم برای هر روز نوشتن تنگ است. حالا که این کلمات را مینویسم، توی کتابخانه ی بیمارستان نشسته ام و یکی دیگر از کشیک های لانگ بیست و چهار ساعته را میگذرانم. ماه پیش، بخش طب اورژانس با تمام شب بیداری ها و داستان های عجیبش تمام شد. این ماه جراحی ام. و تا پایان آخرین کشیک ِاین هفت سال و نیم درس ِپزشکی عمومی ام، یک کشیکه بیست و چهار ساعته و یک دوازده ساعته بیشتر نمانده.
دیروز آرام آرام پیاده رفتم تا شهرکتاب ِهمیشگی. یک ماه بیشتر بود که پیاده جایی نرفته بودم. بخصوص پیش بچه های نازنین فروشگاه. میم. مرخصی بود. اما الف. که هنوز در طبقه ی همکف مشغول است مثل همیشه آنجا بود و مشغول صحبت با یک آقای پیر ِخردمندی. جلو رفتم و سلام کردم. حرف زدیم. کمی تازه شدم. دیدار دوستان گاهی آدم را نجات میدهد. از این روزها و برنامه ام پرسید. گفتم که مشغول ِسختی ِانتخاب مکان طرح و شلوغی روزهای فارغالتحصیلی هستم. لبخند زد و گفت که خوب بخاطر داد روزی را که وارد فروشگاه شدم و خبر دادم که پزشکی قبول شدم. باوجود حافظه ی برزخی ام، این یکی را اصلا یادم نبود. گفتم واقعا؟ گفت: "آره حتی یادم هست که تو اینطرف کتاب ها ایستاده بودی و روبه روت و آقای تهرانی هم آنطرف تر، نیمه های روز وقت ظهر هم بود چون فروشگاه خلوت بود." بهش گفتم که چقدر باعث شگفتی ست. زمان زیادی گذشته. هفت سال زمانی ست که بچه ی انسان کلمه و راه رفتن و زندگی یاد میگیرد و وارد مدرسه میشود. انگار که در این هفت سال بچه ای بزرگ کرده باشم و حالا تازه وارد مدرسه شده باشد. الف. هم لبخند زد. گفت دارد عقد میکند و این روزها برای او هم خیلی شلوغ است. یادم افتاد به همان خیلی خیلی وقت پیش که هنوز بچه ی هفت ساله ام منعقد هم نشده بود که اینجا برای اولین بارها الف. را دیدم. تقریبا ده سال پیش. نوجوان بودم و عاشق کتاب و اینجا را دوست داشتم. توی رفت و آمدها حواسم جمع الف. شده بود و او هم همینطور. کم کم حرف زدن های کم درمورد کتاب ها شروع شد. هیجان ِفروشگاه رفتن و دیدارها. یک جور شوق پنهانی از مراوده ای نامرئی که به اشارات و لبخندها واگذار شده بود بدون اینکخ هیچ طرف جرات یکم قدم بیشتر داشته باشد. دو سال به همین منوال بود تا وقت سربازی الف. شد. ناراحت بودم اما چیزی نگفتم. روزی که بهم گفت میرود سربازی و مدتی نیست، با ترس و لرز خواست شماره اش را داشته باشم. اما من ترسان تر از این حرف ها بودم. فک میکردم نگه داشتن شماره ی یک پسر مال دخترهای پسرباز است و من؟ همش سرم لاس کتاب ها بود و خجالت میکشیدم. گفتم نه. لازم نیست. هروقت برگشتی همینجا میبینمت و رفت. بعد از اینکه برگشت سر سنگین بود. شاید منم بودم. الان درست یادم نیست. اما میم. دختر قشنگ ِپر انرژی دیگری بود که به تازگی وارد فروشگاه شده بود و من زود با او رفیق شدم. رفیق ِجونجونی. اینطور شد که الف. با ناراحتی ای که توی رفتار و نگاهش میدیدم اما کاری از دستم برنمی آمد، دور تر و دورتر شد. البته خیلی سال بعدتر، توانستیم معنی مراوده با یکدیگر را بفهمیم و جایگاه هم را پیدا کنیم و دوست های خیلی خوبی شدیم. اما خب، هنوز هم گاهی فکر میکنم توی نگاهش یک چرای بزرگ هست "چرا نخواستی؟" که دلیلش را خودم هم نمیدانم. فقط نشد. الف. رفیق بود توی ذهنم. رفیقی که بعد از نه سال آشنایی حالا دارد با دختری عقد میکند و حتما خوشحال است. چه داستان ِعجیبی ست زندگی.
میخواستم چیزهای دیگری تعریف کنم. مثلا اینکه بعد از کلی توصیه ی سلامتس به الف. که فشار خونش را جدی بگیرد و دارو شروع کند، خدافظی کردم و از میدان های پشت هفت حوض به سمت خانه راه افتادم. ویس کلاس استاد را گوش میکردم که رسید به اینجا؛ یکی از شاگردان پرسید که اصلا خدا چه نیازی داشت ما را بیافریند؟ استاد خندید که هرچه ما در چرخه ی الیه راجعون پایین تر باشیم، تضادمان با خدا بیشتر است و سوالاتمان بیشتر. ولی هرچی بیشتر به سمت او میرویم، اصلا دیگر سوالی برایمان باقی نمی ماند. و باز ادامه داد که؛ قبل از اینکه این سوال را به ما جواب بدهند آنها از ما میپرسند که مگر تو اصلا وجود داری؟ مگر تو اصلا هستی که بخوای بگوی چرا و چی؟ و بعد همه خندیدن و استاد ادامه داد که این دنیا و هرچه که هست، همه مجاز اندر مجاز است. انقدر این جملات را زیبا و دلنشین گفت که من وسط میدان پنجاه و هفت نشستم زمین به های های گریه کردن. دیدم عجب راست میگوید. ما اصلا کجا هستیم که چی باشیم! تا خانه به همین مجاز بودن ِهستی فکر کردم و بدنم را آرام آرام یه دنبال خود کشیدم.