بخصوص وقتی سرکارم، مهمتر از هر رابطه و ضابطه ای، حقیقت برام اهمیت داره. و این چیزیه که خانم ب. پذیرش ِجنوبی، مهرطلب، کنترلِر و بامزه ی مرکزمون، متوجهش نیست. سر جریانی شلوغ کرده بود و من محترمانه جوابشو دادم و موضوع رو براش تبیین کردم. اونم چیزکی گفت و رفت. اما از بعد ِاون ماجرا، رفتارش تغییر کرده. مثل بچه های دوساله. البته از جهت نابالغی. وگرنه اگر اینش مثل بچه ها بود که ناراحتیشو مستقیم میگفت و بعدشم تمومش میکرد، شباهت خوبی به بچه ها میتونست باشه. اما باعث خندهم میشه. انگار میخوام بهش بگم بزرگ شو. بحث همکاریه. بحث حقیقته. انقدر چیزها رو شخصی نکن. حرف بزن. حل کن. اینا حرفاییه که به خودم میگم گاهی. بیشتر از همه از جنگ قدرت ِپنهانی بدم میاد که از جنگ های رو در رو نکرده، به هزار لایه ی دیگه از رفتار انتقال پیدا میکنه. به نظر من این زیباترین نشونه ی بالغ شدنه که آدما میتونن به هم هدیه بدن.