دارم از بهرام صادقی میخوانم. کتابی که محمدرضا اصلانی نوشته به اسم «بازمانده های غریبی آشنا» اقتباسی از اسم آخرین اثر ناتمام صادقی. او را دوست دارم مثل غزاله علیزاده و مثل شهریار مندنیپور. آن چیزی که آنها دیده اند را بارها تصور میکنم. به آن سو نگاه میکنم و ساعت ها خیره میشوم. قلبم در سینه میتپد که مگر آن چیز چه بوده که سر ریزش شده این همه نبوغ و دهشت و خیال؟ و بعد با دهان باز و چشم هایی حیران، هاله ای از تصویری مبهم پدیدار میشود. میخواهم تمام آن را ببلعم. چنان که آن ها کرده اند و دیگر هیچ از خودشان باقی نمانده. تلاش میکنم که این تصویر موهوم را شفاف تر ببینم. مرزهایش را بشناسم. هندسه اش را وارد رگ هایم کنم و چون تنفس با هر دم به درونش بکشم. مغموم و ندانسته، فریاد میزنم: «آن چیست؟/ آنکه میگویی چیست بر روی لب هایت؟ میسوزم ..»** دست و پا میزنم. داد میکشم . مرا به کناری میبرند. با قدم هایی آهسته، دورم حلقه میزنند. با رداهایی بلند بر شانه ها ادامه ی آن روشنی کشیده بر زمین، کسی از میان آن حلقه ی نور دست بر شانه ام میزند. خم میشود رو به روی چشم های حیرت زده ی من، بی شکل و رویا زده، بر گونه ام دست میکشد. چنان که مادری قبل از خداحافطی بر گونه ی فرزندش دست بکشد و آهسته لب هاش از جا میجنبد: «زندگی ست.»
*بخشی از شعر بهرام صادقی برای منوچهر فاتحی، همکلاسی و دوست صمیمی صادقی. از جمله دانشجویانی که در دوره ی تراژدی دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران در دهه ی هزار و سیصد و سی، دست به خودکشی زدند.
** تکه ای از شعر حیرت انگیز براهنی به نام «درونی»؛
[بر روی لب هایت وقتی که اندامت، چون سایهبان به روی سرم میماند
آن چیست؟ آن که میگویی چیست بر روی لب هایت؟ میسوزم]