رویای خانه ای روشن را میبینم که پذیرای من است. کنار پنجره می ایستم. روبه رویم دشتی بی انتها در نیم-روزی پاییزی، با رخوت و نرمی دراز کشیده. هوایی انباشته از بوی غلیظ درخت هایی در دوردست و لایه ای رقیق از غبار و مه ای نارنجی از رنگ ِآفتابی بی‌رمق بر همه ی این پاکی و یکپارچگیِ دشت، به سبکی نگاهی که از چشم های من به همه ی آن جادو میریزد، نشسته است. نگاه میکنم و با دشت یکی میشوم. صدای پیانوی لیست روی این تصویر نشسته. قطعه ای در لحظه ی نواخته شدن و شکل گیری ست. به گوش من خیال میدهد. نگاه میکنم، و آنکه پشت پیانو نشسته قطعه را مینوازد منم؛     Consolation No.3 in Db. 

روی تخت خودم هستم.
دوباره و دوباره در دنیای قدیمی و آشنای خودم. 
تمام هیاهویی که مرا شکل خود میخواست همچون طوفانی که بر مزرعه ای بیفتد، همه چیز را نابود کند و تنها چهارچوب ِچوبی ِبسیار محکم خانه را با منت و بزرگواری بر سر جای خود نگاه دارد، خانه ای برجای مانده ام و طوفان با تمام ویرانگری اش، تمام شده. خانه ی کهنه ی برجای مانده ام. به سرزمینم نگاه میکنم. لبخند میزنم. مهم نیست چقدر تاراج شده. من هنوز اینجا هستم. عاشق همین چهارچوب ِباقی مانده ی پوسیده ی چوبی و کرتبندی های از هم پاشیده ام. هر طوفانی هم که بیاید، من اینجا هستم. میدانم که به این زمین تعلق دارم. ریشه های من در همه جای آن پیوسته. من خانه ی قدیمی،و یار کهنه ی برجای مانده ی خودم هستم. چقدر دوستت دارم. ای سرزمین طوفان زده ی ابدی من.

+ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹ | 15:52 | محیا |