اینکه وسط این آشفتگی ذهنی و ضجه زدنم وسط خیابان ناگهان یادم افتاد که پی.ام.اس هستم، دانستن ِ مهمی بود!
دارم وسایل اتاقم را جمع میکنم و حس بسیار غریبی دارم. انگار توی خیلی خیلی اعماق روانم، رفتن از خانه، مقارن با ازدواج بوده. اما حالا من دارم میروم که زندگی جدیدی را در شهر دیگری برای خودم شروع کنم. و این حس غریبی دارد. سرزمین ناشناخته ایست که از ابعادش هیچ خبر ندارم. 
باید این واقعیت را قبول کنم که هر چند سال هم که سن داشته باشم بقول س. همیشه بچه ی پدر مادرم هستم. و تا وقتی در یک خانه ایم، زخم ِناتوانی، بخاطر سرویس دادن های بیش از حد از روی محبتی آنها، انگار هر لحظه تازه است. منم باید کمتر سخت بگیرم. حالا که از خیلی حقایق در رابطه با خودم و آن ها باخبر هستم، باید رها کنم ..

+ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹ | 22:55 | محیا |