امروز از خواب که بیدار شدم گلودرد بدی داشتم. به گمانم از شب گذشته که بخاری را روی کم تنظیم کردم، دم های صبح، سر و کله م یخ کرد و سینوس هام بنا گذاشت به شرشر کردن. این شد که با ترس ِاینکه «نکنه کرونا؟» از خواب بیدار شدم. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه باید در جلسه ی آموزشی ستاد حاضر میبودم اما ترسیدم نکند بروم و عده ای را مریض کنم. زنگ زدم به خانم ل. و ماجرا را تعریف کردم. گفت از خانم ک. میپرسم که چه کار کنیم و خبرت میکنم. نیم ساعت بعد، همانطور که مست و خرامان برای خودم صبحانه میخوردم و اصلا نگران ساعت نبودم که هشت و نیم را نشان میدهد، زنگ زد که خانم ک. گفته دکتر بیاید ستاد، پزشک همینجا معاینه اش کند و ببینیم نظرشان چیست. تشکر کردم و در دلم ای به فلانی به خانم ک. حواله دادم چون میدانم مدل اخلاقش چیست. میخواهد بگوید که حواست باشد حتی اگر قرار است نیایی، کسی که تایید میکند، منم. ما هم گفتیم باشه. تو قدرتمند. و رفتیم ستاد. دکترِ مرکز مرد ِمیانسال بانمکی بود. من را به کارشناس روان، خانم ِ آرام و آهسته ای که در اتاق بغل پشت میز سکونت داشت نشان داد که دکتر محیا پزشک مرکز فلان است. خانم ِآرام هم لب به خنده گشود که من سالها کارشناس روان آن مرکز بودم و خیلی پرسنل خوبی دارد. به خنده تایید کردم و خیال کردم حتما احترام است که از روی صندلی نیمخیز هم بشوم. اما نمیدانم چرا اصرار داشتم که کیف و بالاپوشم را هم همچنان روی پا داشته باشم. درحالت نیمخیزی یک ور حواسم به لبخند ِخوب تنظیم شده ام بود که حسن نیتم را برساند و یک ور دیگر حواسم به کیف و لباس ِ ولو شده بود که با یک دست سعی داشتم مهارش کنم و هر آن نزدیک بود پخش زمین شود. انقدرمشغول به احترام گذاری بودم که فراموش کردم ماسک روی صورتم نشسته و آن لبخند ِگشاد ِ دلربا، اصلا دیده نمیشود! همانطور بین زمین و هوا، به چگونگی مرزهای احترام گذاشتن فکر میکردم که خانم آرام اظهار خوشحالی و رفت. من هم راحت شدم و زاویه ی خمیدگیم را روی صندلی رها کردم و آن کیف و لباس ِمسخره را که در آن وضعیت مایه ی آبرو ریزی و وبال گردن بود کنار دستم چپاندم.
دکتر ِمیانسال ِبانمک حلقم را نگاه کرد. گفت ترشحات پشت حلق داری و گویا سینوس هات باد خورده. نگفتم که خودم هم از اول میدانستم و فقط میخواستم راهی پیدا کنم که چند روزی توی خانه ولو شوم. پرسید چرا زبانت شکاف شکاف است؟ گفتم دکتر فَمِلیال است. نگفتم ارثی ست. گفتم فملیال. که یعنی هر دو پزشکیم و بیا به زبان خودمان حرف بزنیم. از قضا همان یک کلمه را از پشت ماسک نشیند. و پرسید چی؟ مغموم شده گفتم ارثی دکتر، ارثی. گفت آها. من فکر کردم شاید مزاجت گرم است. این را گفت و نمیدانم من زیادی سرم باد دارد یا چی اما یکطوری نگاهم کرد که یعنی ای شیطون. پس گرم و تری! دیدم عجب بساطی ست. جای تعلل بیشتر نیست. گفتم اتفاقا نه دکتر. من سرد و خشکم. و توی چشم هاش زل زدم. در بازگشت نگاهی که از چشمهاش به صورتم ریخت تاکید کرد که هیکلت هم به سوداوی ها میخورد. آنجا بود که اگر میتوانستم پیرهن میدریدم و نعره سر میدادم که آی دکترمیانسال! تو قرار بودمثل چهره ات فقط یک ذره بانمک باشی و استعلاجی ما را بنویسی برویم پی کارمان! نه اینکه در چند و چون زوایای هیکل ِ بنده علوم ِخاصه ی طب سنتی ات را تمرین کنی!
القصه،
بعد از خوردی فحش و ناسزا به سران مملکت بابت شرایط ایجاد شده، و تاکید بر طب سنتی و لزوم استفاده از آن در طبابت، گفت دکتر جان چیزی نیست ولی یک امروز را استراحت کن. تمام قد تشکر کردم و برگه را گرفتم به فرار.