سوپ درست کردم. آلبوم پاییز طلائی دو ِلاچینی را گوش کردم. توی خانه با صدای پیانو کمی رقصیدم. رقص سبک و خیال آور با پیانو. دلم میخواست کسی من را ببیند. حس کردم خیلی زیبا هستم و دوست داشتم این زیبایی را با کسی قسمت کنم. کسی که حضور داشته باشد. رو به روی من روی مبل بنشیند و من را تماشا کند. چینی ها میگویند آن دسته از آدم هایی که در سال خروس متولد شده اند میل به دیده شدن ِزیادی دارند. حتی یک جاهایی بازیگر های خوبی هستند چون از تماشا شدن و اجرا کردن نمایش خوششان می آید. نمیدانم شاید خروس من هم گاهی بیدار میشود. یا به واسطه ی بزرگ شدن در خانه ایست که به خانم ِ اول ِ آن خانه [مادرم]، همیشه به شکل یک معجزه نگاه شده. من هم که خانم دوم خانه بوده ام و اگر فرصتی دست میداده، جانشین ِروانی ِمادر، گویی سالهاست عادت کرده ام به دیدن این الگو؛ کسی در من نگاه کند و معجزه ببیند.
دلم برای او تنگ شد. او تنها کسی بود که میتوانستم بدون هیچ توضیحی فقط ازش بخوام که «بیا» و او هم بدون حتی یک پرسش، بگوید «اومدم» و انقدر سریع راه بیفتد که مسواک و لباسش را جا بگذارد. به حورا گفتم تنها کسی که میتوانستم به پدر بودنش اعتماد کنم، بلوط بود. چون مطمئن بودم با وجود ِخالی از بغض و تعصب و کینه اش، به بچه ها درس آزادگی میداد و بدون اینکه الگویی خاص را _اضطرابی، خشونت، سرزنشگری_ به بچه ها منتقل کند اجازه میداد خود ِخودشان باشند و ببالند. همین مدل بودن و شخصیتش باعث میشد هیچ وقت نگرانی در رابطه با مطرح کردن ِحرفی یا داشتن درخواستی نداشته باشی. میتوانستم از او چیزی بخواهم و او آنجا بود. تا با تمام وجود برآورده اش کند.
از فشار ِاینکه دلم میخواست مهمانی در خانه داشته باشم، کسی پیشم باشد و حرف بزنیم، دو بار در خانه ی همسایه رو به رویی را زدم. زدم که بگم خانم بیا با هم یک چای بخوریم. یک بارم سوپ بردم دم خانه اش. دوست داشتم به کسی نشان دهم که سوپ درست کرده ام. بخور ببین خوشمزه ست؟ اما هیچ بار در باز نشد.

دلم برایت تنگ است آی بلوط.

+ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | 16:11 | محیا |