چیزهای زیادی دارم برای گفتن. 
«درباره‌ی الی» را دیشب دیدم و تصویر ِ«الی» با شال قرمز درحالی که میخندید و دنبال بادبادک میدوید از جلوی چشمم کنار نمیرود. آخرین تصویرِ زنده ی «الی». تا وسط های فیلم دعا دعا میکنم که فیلم باز تمام نشود و من با این سوال که بالاخره «الی» کجای این جهان پنهان شده، باقی نمانم. اما وقتی توی سردخانه صورت «الی» را دیدم، فهمیدم که دلم میخواست پایانش باز باشد. البته برای من دیدن جنازه اش هم دیگر مهم نبود. برای من، «الی شال قرمز» با خنده های کودکانه، هیچ وقت جنازه اش پیدا نشد. چون «الی» نمرد. دریا «الی» را با خودش نبرد. «الی» را اسارت مادر پیر ِبیمارش، رهاییدن از نامزد عاشق ِزبان نفهمش، شوخی های بی جا و خودخواهی های سپیده و احمد، با خود برد. «الی» از تمام این دنیای پیچیده فرار کرد. «الی» این بندها را برید. «الی» آزاد شد. «الی» رفت.

 

+ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰ | 23:51 | محیا |