صابخانه ی کرج تماس گرفته که توروخدا تا آخر هفته خانه را خالی کن مستاجر جدید پیدا کردم و حتما میخواهد تا آخر هفته بیاید موعدش در خانه ی خودش تمام شده. گفتم خبر میدهم. با بابا و با آن آقای بنگاهی ِبی‌مزه که ادای آدم های محترم را درمی آورد اما عملا پشت تلفن میخواهد با من لاس بزند حرف میزنم که کارها را هماهنگ کنم. هنوز یک ساعت نگذشته صابخانه دوباره زنگ میزند که ما پای قرار داد هستیم آخر هفته میروی دیگر؟ میگویم من که گفتم خبر میدهم. قطعی که نگفتم. عصبانی میشود که من روی حرف شما حساب کردم. کدام حرف من؟ حرف نزده ام؟ دلتنگی ام برای اولین خانه ای که در آن تنها زندگی کردم؟ یا ناله ام از اینکه انقدر باعجله و ضرب و زور داری من را از خانه ام بیرون می اندازی؟ نمیشنود. قطع میکنم. به بابا میگویم من با این دعوام میشود. این آخر کاری حوصله ندارم. لطفا خودت باهاش حرف بزن. بابا حرف میزد. از پیش نتیجه ی تماس را میدانم. آخر هفته از آن خانه اثاث میبرم. آخر هفته همه چیز تمام میشود.

+ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰ | 13:57 | محیا |