خانه ی جدید بالاخره از آن من شد.
این روزها سرگردانم و مثل همیشه بی قرار. رنج ِبیماری مادرم زیاد شده. و من دیگری نجات دهنده ی او نیستم. اوست که تنها در برابر بیماری ایستاده و مدام میخواهد رنج ِناتوانی اش را به جایی بیرون از خود بی آویزد. عزیز ِدردمندم. کاش میتوانستم همه ی دردها را از شانه هایش بردارم و روی شانه ی خودم بندازم. کاش میتوانستم پدرم را که بخاطر نگهداری از مادرم بیست کیلو وزن کم کرده تا ابد روی چشمانم بگذارم و برای او باشد که شب ها رویا ببینم. رویای شیرین رهایی. سلامتی. خنده. سفر. با هم بودن. رویای ِزندگی.