قوی سپید را کشتن. به قوی سیاه تبدیل شدن.
تاریکی ام را چطور زندگی کنم؟
تاریکی. تاریکی من.
تاریکی ِخانوادگی و موروثی. سایه ای بلند و سرد زیر ِدرخشندگی کورکننده ی تمام کودکی و جوانی. تمام عمر گذشته بر یک خاندان. من سرگردان ِاین تاریکی ام. من وقتی این کلمات را مینویسم بسیار سرگشته ام. هیچ کس نخواهد فهمید در روح من، شعله ای سوزان چطور وجودم را از هم پاره پاره میکند. من به این تاریکی احتیاج دارم. من این تنهایی را به دوش میکشم. من دیر میخوابم و سردرد را تمام طول روز حمل میکنم. من هیچ جا نیستم. چطور جایی باید باشد اینجا؟
رنجی که من میبرم، برابر است با چاقوی بزرگی که در نخاع مادرم شبانه روز فرو میرود. من ضجه میزنم. صدایم از دردِ وحشتناکِ آرنج دست چپ پدرم بیرون میزد. و لای مهره های کمرش تیر میکشد وقتی برای پانزدهمین بار مامان را از روی تخت بلند میکند و روی دسشویی میگذارد. من درد ِلای تمام استخوان های آنهام. من چیزی جز درد نیستم. دردی خاموش و کشنده. من طبق دستور، عالی، کامل، من خاموش و طبق دستور. دردم را لای بدن آنها میکشم.
تاریکی من، روحم گمشده. من هیچ جای این زندگی پیدا نخواهم شد. خسته نیستم. من این هزارتو را خوب میشناسم. من بار دیگر تحمل یک اپیزود دیگر از این نوسان خلق را ندارم. میدانم که چیزی در راه است و من شکسته ام. من از تمام مهربانی ها بیزارم. باید کسی را بکشم. میخواهم لبی را بگزم و دستی را بخراشم. میخواهم بد باشم و جواب هیچ کس را ندهم. من چطور نجات دهنده شدم؟ تاریکی من چرا خاموش شده؟ من این همه درخشندگی را نمیخواهم. سایه ی بلند من، رنجور است. سایه ی خاموش من، طفل نارس ِمن. به رحم ِخودم بازش میگردانم و او را دوباره تغذیه میکنم. سایه ی بلندبالای من. اگر ببالد و خون مرا بخورد، زیبایی متولد میشود.
چقدر غم انگیز.