دچار تغییرات جدیدی هستم. خوب و بد همیشگی را از دست داده ام و نمیدانم این خودش خوب است یا بد. شب ها دیر میخوابم. صبح ها دیر بیدار میشوم. و هوا و نور در این خانه جریان دارد.
میل زیادی پیدا کرده ام به برگشتن به تنهایی. پادکستی گوش میکنم که در آن از شکل گیری شبکه ی خلاقیت حرف میزند و به نظر میرسد نقطه ی عطف آن در ارتباط آدم ها، حرف زدن با هم و تبادل اطلاعات به شکل غیر مستقیم با گروه آدم ها. جالب است نه؟ فکر میکنم که یعنی پس این میل به تنها بودنم خلاقیتم را خواهد خشکاند؟ آیا باید احساس بدی داشته باشم از این میل ِخبیث چرا که حتی عارف هم، تک و تنها در محضر پروردگار جایی ندارد و ندا می آید که برگرد ای خیره سر مگر فراموش کرده ای که من جمع را دوس دارم؟ و عارف نادم و سر در گریبان میرود که باب ِجدیدی از تعلیمات سیر و سلوک را بنیان نهد و «مع الخلق، الی الله» شود؟ ولی مگر من عارفم؟ چرا باید برایم مهم باشد؟ من عهد بسته ام که همفاز با کیهان سرود سر دهم و حالا که این میل خبیث، این وسوسه ی شیطانی، این خواست ِتنها بودن، در من دوباره پر رنگ شده، آیا منفور زمین و آسمان و فرشتگانم؟ و ناگاه کل ِنقشه ی خلقت را بهم ریخته و گند میزنم به آن لحظهی باشکوه که ملائک در گوش خدا غرغر میکردند که «او را (همین آدمیزاد را) در زمین قرار میدهی در حالی که فساد ها میکند و خون ها میریزد؟» و خدا که برمیگردد توی صورتشان پوزخند میزند که «من چیزی میدانم که شما نمیدانید!»، آیا واقعا همینقدر گناهکار میشوم و گند میزنم به همه ی نقشه ی خلقت؟
بیشتر از این نمیتوانم اراجیف ببافم.
مغزم همینقدر پر از اراجیف است.
بله، تنهایی. تنهایی ..