بهار بود یا تابستان؟ هیچ به یاد ندارم. هوا ابرِ اندکی بود با باد ملایم و بوی کهنه ی آسمان، بر روی زمین. از پیاده روی شریعتی پایین می آمدم. در یکی از خیال‌هام غوظه میخوردم. گمانم به س. فکر میکردم. دلم سخت برایش تنگ بود. او شبحِ همیشه حاضرِ کناردست من با قدم های آرام و سنگینش همراهم پیاده روی میکرد و من در فکر موهای رها بر پیشانی اش بودم. پیاده رو شلوغ بود. آدم ها با داستان های بینهایت خود از کنارم رد میشدند. جلوتر از من، با چند قدم فاصله، زنی و مردی روان بودند، مرد در حدود اواخر دهه ی سی و زن در ابتدای آن. مرد بزرگ بود. شانه هاش چهارگوش و پهن بود و قدِ بلند داشت. کاپشن قهوه ای جیر با دور دوزیِ پشمِ متراکم سفیدی بر تن، و شلوار لی به پا داشت. موها خوب کوتاه شده و از پشت به مردی شوخ طبع و عاشق می‌مانست که اندوهی کهنه در اعماق روح دارد. پسربچه ای که در خانه ای اشرافی، سوار بر لیموزین و بین کلاس های زبان و پیانو بزرگ شده اما حسرتی دائمی از مهر ِپدر مادری همیشه غائب، از عمق چشم هاش بیرون میریزد. از پشت سر مرد، تمام این ها را میبینم. فقدانِ بزرگی که همچون درختی ریشه دار و ابدی، در روحش بالیده. 
نگاهم از بلندی ِمرد به کناردست راست او چند وجب پایین تر می افتد؛ زن را میبینم، تا وسط بازوهای مرد. نمیتوانم با خیال راحت او را "زن"ای بدانم. چه بسیارند زنانی که دهه ی سوم و چهار و حتی پنجم عمر خود را میگذرانند اما هجده ساله های ابدی اند. او هم یکی از آنهاست. او با هاله ای از "دخترانگی"ِ جاودان، کنار مردِ بزرگ با درختِ ابدی فقدان در قلبش راه میرود. مرد را میبینم که مفتونِ _در فتنه افتاده_ حرکات باریک و همیشه نوجوانِ دخترِ همراهش است. گاهی سرشان را به هم نزدیک میکنند. چیزی میگویند و میخندند. با وجود تمام پیچیدگی هایی که مثل پیله ای ضخیم_از روزهای دورِ گذشته و از سنگینی آینده ای که هرگز نخواهد آمد_ دورشان پیچیده، گویی لحظه ای را از چنگ زمان در آورده اند تا در خیالِ هم، بیاساند. آسودگی و نشاطی کودکانه برفراز سرشان بال میزند. حسی رقیق درست مثل لحظه ی بعد از همآغوشی. همین است. آنها از یک هم آغوشی شیرین و کوتاه در خانه ای توی یکی از خانه های بینهایت ِخیابان شریعتی یا شاید خانه ای کنار رودخانه زرگنده یا قلهک، به هوای ِخوش ِیک عصر خنک، به پیاده روی آمده اند .. و من .. چه خوشم من از تماشای ِاین تک لحظه از بینهایت لحظه های تکرارنشدنیِ بین آن دو. 
در آن عصر خنک، زن و مرد را تا سر ظفر همراهی میکنم. من باید مسیر مستقیمم را تا متروی شریعتی ادامه دهم اما آنها وارد خیابان ظفر میشوند، تاکسی میگرند، برای همیشه از جلوی چشم هام دور میشوند و به دنیای خود میروند. درست به یادم ندارم به چه چیزهایی فکر میکنم. مستِ تصویر انسانی ای هستم که تا دقایقی پیش دیده ام. یک شات از زندگانی دو آدمی که هیچ معلوم نیست چقدر به هم پیوند بخورند. و در این احتمالِ اندک، احتمال ِبرخورد من به آنها، حتی کمتر از احتمالِ نخستین، باعث کیف و مستی ام میشود. با همان حس خوش، با آمیخته ای از اندوه و حسرتی که مربوط به نبودن س. است، که نمیدانم حالا کجاست و چه کار میکند، از ورودی متروی شریعتی عبور میکنم. تمام امیال و عواطف ِجمع شده ام، به شکلِ میل پیاده روی بیشتر تا خود سید خندان، در پاهام میریزد. ادامه میدهم ..
من، تماشاگر جهان ام.

- یادداشتی از زمستان نود و هفت.

+ یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۱ | 0:19 | محیا |