عشق را چشیده ام و حالا از مرگ آن میترسم. این ننگ است. نمیشود فقط هماهنگی ها را سوا کنی و ناهمشکلی ها را بندازی دور. مرگ آن هم، عین بودن آن است. او را بار دیگر از دست دادم. سورمه هم پیش او ماند. با آن حال خراب از خانه که بیرون زد، مثل این زن های اضطرابی-وسواسی _که منم_ افتادم به جون دستشویی و از سقف تا کف سابیدم و شستم. حین شستن عین مریض هایی که در بستر بیماری های پردرد و زجرآور، به غریزه ی امنیت و نجات طلبی با فریاد مادر خود را صدا میزنند _مثل مادر خودم وقتی روی تخت مرگ بود و شبانه روز ضجه میزد_ به دیوارها شلنگ آب گرفتم و آرام و بی‌جان زیر لب گفتم: «مادر جان ..» که یعنی مادر جان تو کجایی؟ مادر انگار باز یتیم شده م، مادر چرا نمیشود گریه که میکنم تو بیایی بغلم کنی بگی من اینجام هیچی نیست بده فوتش کنم خوب بشه، مادر جان درست میشه .. که یعنی مادر جان خیلی بریده‌م، تو کجایی که نجاتم دهی؟

+ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱ | 17:7 | محیا |