بیماری من این است که دلم برای آن آشفتگی تنگ شده. او از تمام صحنه های ممکن حذف شده و این ترسناک است. ترسناکتر این است که در آخرین برخوردمان، تقریبا سه روز متوالی در رنج کشنده و تب و تاب و فریاد، حس میکردم که ممکن است یکی از ما دو نفر کشته شود. او من را بکشد یا من او را. فضا به اندازه ای نفرین شده بود که مهدیه، از راه دور، به غریزه ی اتصال روحی ای که به من دارد فهمید خبری هست و آمده بود در خانه ی او، ماشین من را سه روز متوالی بدون اندکی جنبیدن و تغییر وضعیت آنجا پارک شده دیده بود. هرچه زنگ میزد و پیام میداد بی جواب میماند. من حتی نمیتوانستم به گوشی دست بزنم. او ناراحت و خشمگین بود و من برای بدتر نشدن اوضاع مجبور بودم خاموش بمانم و دست به هیچ وسیله ای نزنم. روز آخر که خواستم از آن زندان بیرون بزنم ناگهان او دچار حمله ی پنیک شد. ترسیدم. دلم برایش سوخت. بعد از آن همه ساعت بیپایان، بالاخره بدو بدو از خانه زدم بیرون. نسخه ی دارو را برایش اینترنتی ثبت کردم و رفتم سِرُم دیازپام خریدم. در راه برگشت این تصویر را میدیدم که اگر برگردم احتمالا او از خشم سورمه را کشته. تصویر گربه ی مفلوک ِغرق در خون جلوی چشم هاج بود. در را باز کردم. وارد خانه شدم. سورمه نمرده بود ولی همه جای خانه دسشویی کرده بود. نمیدانم از تنش و اضطرابی که در فضا موج میزد حیوان خودش را خراب کرده بود یا او بلایی سرش آورده بود.هرچه بود وحشتناک بود. او توی اتاق زیر پتو می لرزید. سورمه بین گله گله اسهال خود روی فرش میچرخید. من از بین آن هرج و مرج رفتم بالای سرش. سرش زیر پتو بود. سرم را برایش وصل کردم. دیازپام هر همه ی پنیکی را متوقف میکند. اما او حتی پلک هایش روی هم نمی افتاد. نمیخوابید. تنها گیج شده بود و زیر لب هذیان میگفت : "اون خیلی دوسش داشت. ولی چیزی نمیتونست بگه. دیگه توف سربالا بود." دست مرا سفت گرفته بود و ناگهان شبیه کودکی پنج ساله توی چشم هام نگاه کرد و گفت :"اگه من بخوابم تو میری. آره میدونم میری. منو تنها میذاری." گفتم که هیچ جا نمیروم و انقدر بالا سرش نشستم تا بالاخره پلک های هراسانش بسته شد.
آن روز یکی از ما باید میمرد. نمیدانم چه نیرویی در آخرین لحظه برخاست و ما را نجات داد.
وقتی بالاخره از آنجا بیرون آمدم با خودم گفتم دفعه ی بعد اگر باز خر شدم و خواستم او را ببینم، قبلش مطمئن میشوم که خودم را بکشم. دیدن او دیگر هرگز نمیتواند اتفاق بیفتد. اما این حرف تنها یک هفته بیشتر دوام نیاورد. او را ندیدم. اما میل دیدنش بالا آمد. حورا از من میپرسید :"توی اون فضا چیه محیا که میخوای بهش برگردی؟" یادم افتاد به فیلم قرمز. سکانسی که هستی برای شام آخر میرود خانه ی ناصر. آن وضعیت بیماری که دو نفر پشت میز نشسته اند با آن آهنگ عاشقانه ی کذایی در آن فضای تهوع آور شام میخورند و ناصر با آن نگاهِ تر ِکشنده اش، زیر پرچم عشق، چهره ی هستی را آلوده میکند. به حورا میگفتم :"اما آنجا هستی حداقل اگر به آن فضای بیمار پا گذاشت برای پس گرفتن بچه اش بود. اما من چی؟ من برای چی میروم؟" کودک ِبخواب رفته ام دست او گروگان است. اما آن کودک کیست؟ من چطور باید او را از آن خانه نجات بدهم؟