سه ساله ام. عاشق شیر خوردن از شیشه ی شیر. نمیدانم چطور میشود آن چیز نرم ِخوشمزه که بازسازی تصویر بهشتی سینه ی مامان است را نخورم. شیشه شیر را کنار نمیگذارم. یادم نمی آید اما انگار ترفندهای کوچکی برای گرفتن شیشه از من زده اند اما بی اثر بوده. همه را با میل وافرم به مکیدن شیره ی زندگی از آن نوک سینه ی مصنوعی تار و مار کرده ام. نمیدانم شاید همانموقع هم میدانستم که باقی کارها در دنیا همه زرقسازی ست. میخواستم هرطور شده به آن منبع دائمی از غذا و راحتی تا ابد دو دستی بچسبم. چه میدانستم که حتی مادرم هم جزوی از جهانِ بیرونی ست که اصرار دارد بالاخره یک روز من را از بهشت رحم و آغوشش بیرون کند. بعد از تلاش هایی بی ثمر برای گرفتن شیشه از من بالاخره در آن روز موعود، کاری به ذهنش رسیده کارستان. تنهایی این نقشه را کشیده یا نه؟ نمیدانم. کرجیم. خانه ی بزرگ و ویلایی مامان بزرگ. توی اتاق پشتی ام. روی تخت به کمر خوابیده ام. دیوار پشت سرم سرتاسر پنجره هایی ست نورگیر و بلند که به ایوان ِپر از گل های شمعدانی باز میشود. هوای آرام و نیمه خنک آخر تابستان است. شیشه شیرم را دو دستی توی دستم نگه داشته ام و قطره های شیر در دهانم طعمی آسمانی داد. شیرمستم و تنها صدایی که حواسم را پرت میکند صدای مکیدن است. تو گویی تمام جهان اطرافم، از کمدهای سرتاسری ِرو به رو، از عکس های خانوادگی قدیمی روی دیوار کناری، از چرخ خیاطی و بساط نخ و قیچی مامان بزرگ، از رف کتابخانه و قرآن و مفاتیح و ادعیه رویش، شبیه یک نقاشی آبرنگ خیس در خیس در هم آمیخته اند. من به شیشه مک میزنم و تمام این دنیای آکنده از تصاویری پر از رنگ و نور در بی نظمی دلنشینی به حرکت در می آیند و با هم ادغام میشوند. امتداد من به جهان وصل است. در یکپارچگی با نیروهایی نادیدنی و شدید، مک میزنم و گمان میکنم جهان تا ابد این بهشت است. در عالم رویایی خودم هستم که ناگهان مامان از در اتاق وارد میشود. به موقع میرسد. شیشه شیرم خالی شده. نق نمیزنم. به مامان اعتماد دارم. مامان که منبع آرامش و امنیت و تغذیه و زنده ماندن ِمن است. آرام و مطیعم. میگوید :«شیشه رو بده مامان برم برات پر کنم بیارم.» شیشه را به او وا میگذارم. از قاب در بیرون میرود و از نظرم ناپدید میشود. دست و پایم را توی هوا تاب میدهم. روی تخت بین ملحفه های گل گلیِ خنک غلت میزنم. نمیدانم چقدر میگذرد اما هرچه صبر میکنم خبری از مامان نمیشود. در دنیای سه سالگی، آیا زمان با همین سرعت دنیای بزرگسالی جلو میرود؟ نمیدانم. شاید نیم ساعت گذشته اما من حس میکنم نیم قرن است منتظرم. طاقتم طاق میشود و به سختی از تخت پایین می آیم. میروم توی آشپزخانه دنبال مامان که شیشه شیرم را بگیرم ..