ناگهان چشم باز میکنم. توی برف و کولاک در لبه ی گردنه ای سهمگین ایستاده ام. انگار تا اینجا چشم بسته خواب دیده ام. اصلا نمیدانم چه شده و چطور به اینجا رسیده ام. دانه های زبر یخ و برف و کولاک چشم هام را کور کرده و پوستم را میخراشد. دیگر چیزی نمیبینم. میخواهم در لحظه ای پایم را بلغزانم و سقوط کنم ..

+ جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱ | 9:28 | محیا |