مستم و سرم کمی گرم و گیج است. قطعه ی Consolation S.172; No.3 از لیست توی اتاق پخش است. شب خنک و نزدیک است. کنار پنجره میروم و با خودم فکر میکنم که او خیلی مرد بوده توی تمام این مدت. چطور نفهمیده بودم؟ حقا و حقیقتا که انسان در خسران است. چیزهایی باید از آدم گرفته شود تا آن گرد ضخیم نابینایی از جلوی چشم ها کنار رود و آدم ببیند. توف بر نابینایی. تمام این چند سال توی سرم میچرخد. تصویر جدایی سنگین ِقبلی که او استوری مستی و مسخره من را از توی صفحه ی م. دیده بود اما دم نزده بود. حالا دارم میفهمم چه چیزهایی را تنهایی تحمل کرده و توی خودش ریخته و باز برگشته. با خودم گفتم این کارمای لعنتی ست؟ بالاخره من نفهمیدم این دنیا با چه سیستمی کار میکند. هرچه هست گوه توش. گفتم بیا، حالا تو یکم تحمل کن. او را از دور تماشا کن وقتی که به زنی دیگر آویخته و معجزه می خواندش و در خودت بمیر. اگر خوب و درست مردی، شاید دوباره بلند شدی برای زندگی کردن. ولی اگر همچنان پاچه‌پارگی کردی و گفتی کون لقش و خواستی یکجوری درد را کم کنی و قسر در بروی، آنوقت بادآ که کارما به کمرت بزند.

+ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱ | 23:32 | محیا |